— (621)

دانشگاه قم
دانشکده الهیات و معارف اسلامی
پایان نامه دوره کارشناسی ارشد رشته فلسفه و کلام اسلامی – فلسفه اسلامی
عنوان:
ترجمه،گزارش و تحلیل کتاب
لباب الاشارات و التنبیهات
فخر رازی «نمطهای دهگانه»
استاد راهنما:
دکتر احمد عابدی
نگارنده:
عبدالمجید علی محمدی
زمستان 1393

تقدیم به:
به بانوی کرامت، خواهر آفتاب، مهتاب تاریکیهای نادانی،
مهربان گیتی که بر این سایهنشین دیوار حرم، همواره مادری میکند.
تحفهای ناقابل، خدمت علیا مخدره حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها

تشکر و قدردانی
حمد و سپاس خدای را که توفیق کسب دانش و معرفت را به ما عطا فرمود. در این‌جا بر خود لازم می دانم، از تمامی اساتید بزرگوار به ویژه اساتید دوره کارشناسی ارشد، که در طول سالیان گذشته مرا در تحصیل علم و معرفت و فضائل اخلاقی یاری نموده اند تقدیر و تشکر نمایم.
از استاد گرامی و بزرگوار جناب آقای دکتر عابدی که راهنمایی این‌جانب را در انجام این تحقیق، پژوهش و نگارش این پایان نامه تقبل نموده اند نهایت تشکر و سپاس گزاری را دارم.

چکیده
کتاب لباب الاشارات و التنبیهات، یکی از آثار گران سنگ فخر الدین محمد رازی است.
وی این کتاب را با عنایت به دیدگاه های کلامی خویش، به رشته تحریر در آورده است.
کتاب لباب الاشارات و التنبیهات در بخش منطق، در بر دارنده نهج های ده گانه و در بخش طبیعیات و الاهیات، در بر دارنده نمط های ده گانه است.
لباب الاشارات و التنبیهات با این‌که چکیده ای روان و گویا از کتاب اشارات و تنبیهات شیخ الرئیس ابو علی سینا است، در عین حال دیدگاه های فلسفی و کلامی فخر رازی را نیز نمایان می سازد. این اثر با ارزش، با این‌که می تواند برای طالبان فلسفه پر کاربرد باشد، اما با کمال تأسف، در گذر زمان مورد غفلت اهل فن، واقع شده است؛ از این رو پرداختن به این کتاب با ارزش، نه تنها سیری در فلسفه مشاء از دیدگاه شیخ الرئیس ابو علی سینا است، بلکه با این کتاب می توان دیدگاه های فخر رازی را نیز مطالعه کرد. در نوشتار پیش رو، نگارنده کوشیده است تا ترجمه و شرحی روان از این کتاب با عنایت به سایر آثار فلسفی و کلامی فخر رازی ارائه کند که به سبب آن مجموعه ای کامل از فلسفه مشاء شیخ الرئیس ابو علی سینا، در اختیار دوست‌داران فلسفه قرار دهد.
واژگان کلیدی: ابن سینا، فخر رازی، لباب الاشارات و التنبیهات، ترجمه، گزارش و تحلیل.

فهرست مطالب
عنوان صفحه
مقدمه1
فصل اول: کلیات و گزارش
تبیین مسأله4
پرسشهای تحقیق4
اهمیت و ضرورت تحقیق5
پیشینه تحقیق6
گزارش6
انگیزه فخر رازی از نگاشتن کتب فلسفی6
ابن سینا و کتاب اشارات و تنبیهات8
فخر رازی و کتاب اشارات و تنبیهات8
گزارشی از کار فخر رازی در لباب الاشارات و التنبیهات9
گزارش از فعالیت های انجام شده توسط نگارنده12
فصل دوم: طبیعیات
سخن در طبیعیات و الهیات15
نمط اول: تجوهُر اجسام (گوهر و حقیقت جسم)
مسأله اول: نفی جزء لایتجزا17
1-1. اجسام پیوسته هستند نه گسسته18
2-1. تقسیم وهمی، بینهایت است19
3-1. حرکت و زمان قابل تقسیم هستند19
مسأله دوم: اثبات هیولی19
1-2. هیولی اندازههای گوناگون از اجسام را میپذیرد21
مسأله سوم: محال و ممتنع است که جرم از هیولی خالی و بینیاز باشد21
1-3. تناهی ابعاد21
2-3. عدم انفکاک صوره جسمیّه از شکل22
3-3. اشکال به ابطال فرض اول که نفس جسمیّت علت شکل باشد23
4-3. اشکال دوم بر نیاز جسمیت به محل24
مسأله چهارم: نسبت هیولی به صورت؛ محال است هیولی از صورت جسمیه خالی باشد25
مسأله پنجم: هیولی همراه صورت جسمیه و صورتهای دیگر است25
1-5. اثبات صورت نوعیه25
مسأله ششم: هیولی و صورت26
1-1-6. ابطال علت تامه بودن صورت برای هیولی27
2-1-6. ابطال علت بودن هیولی برای صورت به دو دلیل28
3-1-6. ابطال این فرض که هیچ یک از هیولی و صورت در دیگری تأثیرگذار
نباشد29
2-6. نسبت هیولی و صورت29
مسأله هفتم: صفات اجسام29
1-7. سطح، خط، نقطه29
2-7. احکام مقدارها30
3-7. ترتیب وجودی مقدارها در خارج31
مسأله هشتم: خلأ31
مسأله نهم: جهت32
نمط دوم: جهات و اجسام نخستین و دومین جهات
بخش اول: فلکیات (افلاک)35
مسأله اول: اثبات فلک35
مسأله دوم: صفات فلک37
مسأله سوم: احکام کلی اجسام38
مسأله چهارم: احکام میل39
مسأله پنجم: بیان بقیه صفات فلک42
بخش دوم: عنصریات (اجسام عنصری)45
مسأله اول: نیروی اجسام عنصری45
مسأله دوم: صفات عناصر (خاک، آب، هوا، آتش)46
1-2. علت نظام طولی عناصر46
2-2. اثبات کون و فساد در عناصر46
3-2. عناصر اربعه ریشه کون و فساد هستند47
4-2. کیفیت تولد مرکبات از این عناصر چهارگانه48
5-2. کیفیت تولد صورتهای محسوس از عناصر چهارگانه48
6-2. نظر فخر رازی در اثبات مزاج51
7-2. آتش محض، رنگ ندارد51
مسأله سوم: بیان حکمت خداوند در خلق عناصر52
نمط سوم: نفس ارضی و سماوی
بخش اول: بحث از ماهیت جوهر نفس54
مسأله اول: نفس همان بدن نیست54
مسأله دوم: حرکت و درک انسان به واسطه جسم و مزاج نیست بلکه با نفس است…56
مسأله سوم: وحدت نفس و کیفیت تأثیرپذیری نفس از بدن و بدن از نفس58
بخش دوم: چیزهایی که تعلق به قوه ادراکی نفس دارد58
مسأله اول: ماهیت ادراک58
مسأله دوم: بیان اقسام ادراک: حسی، خیالی، عقلی59
مسأله سوم: حواس باطنی59
1-3. اثبات حس مشترک و ردّ آن توسط فخر رازی60
2-3. اثبات قوه متوهمه و ردّ آن توسط فخر رازی61
3-3. اثبات قوه مفکره و ردّ آن توسط فخر رازی62
4-3. سخن نهایی فخر رازی: مدرک همه معانی و صور نفس است62
5-3. استدلال فلاسفه بر قوای باطنی به واسطه شواهد پزشکی63
مسأله چهارم: قوای نفس انسان64
1-4. فرق بین فکر و حدس و تعریف آن دو64
مسأله چهارم: اثبات قوه قدسیه65
مسأله پنجم: اثبات عقل فعال و بیان کیفیت افاضه معقولات66
1-5. چگونگی اتصال به عقل فعال67
مسأله ششم: نفس انسانی جسم و جسمانی نیست67
مسأله هفتم: هر مجردی، عقل و عاقل و معقول است69
1-7. اشکال اول: مقارنت، تعقل نیست71
2-7. اشکال دوم: وجود خارجی معقول، مانع از مقارنت در ذهن است71
بخش سوم: بحث از احکام قوای محرّکه انسان72
مسأله اول: اقسام قوای نباتی72
مسأله دوم: مراتب حرکات اختیاری و مبادی آنها73
مسأله سوم: حرکات افلاک، نفسانی ارادی است73
1-3. نفس فلک، دارای اراده کلی است74
2-3. نفس فلک، دارای اراده جزئی است74
مسأله چهارم: فاعل بالاراده، کاری را اراده نمیکند مگر علم یا ظن یا اعتقاد به سزاوار
بودن آن داشته باشد75
فصل سوم: فلسفه
نمط چهارم: وجود و علل آن
مسأله اول: موجود، منحصر در محسوس نیست78
1-1 علت حقه همه حقائق، به تجرد سزاوارتر است78
مسأله دوم : تبیین مغایرت ماهیت با وجود79
مسأله سوم : تبیین علتهای چهارگانه80
1-3 نظریه فخر رازی در مورد علت غائی80
مسأله چهارم: احکام علل چهارگانه81
1-4 اشکال به قول مشهور81
مسأله پنجم: تقسیم موجود به واجب لذاته و ممکن لذاته82
1-5 . اشکال اسناد ممکن به مؤثر محال است به چهار دلیل83
2-5 . جواب از چهار دلیل مذکور بر عدم اسناد ممکن به مؤثر86
مسأله ششم : اثبات واجب الوجود87
1-6 . اموری که دلالت بر سلبی بودن مفهوم وجوب دارند87
2-6 . دلائلی که دلالت دارند بر امتناعِ امر ثبوتی بودن تعین89
3-6 . رد دو فرض مذکور و اثبات ثبوتی بودن مفهوم وجوب90
4-6 . پاسخ به اشکالات مذکور91
مسأله هفتم : صفات واجب الوجود92
1-7 . اموری که بر صفت فرد بودن متفرع می شوند93
مسأله هشتم : صفات ثبوتیه و بحث های آن97
1-8 . بحث اول: صفت قادر97
2-8 . صفت مرید بودن98
3-8 . صفت علم98
4-8. تعقل کلیات توسط خداوند99
مسأله نهم : برهان صدیقین100
نمط پنجم: صنع و ابداع
مسأله اول: علت نیاز به مؤثر امکان است نه حدوث102
1-1. دلائل قائلین به قدم عالم102
مسأله دوم: هر حادثی مسبوق به زمانی است که ابتداء ندارد (زمان ازلی)105
1-2. استدلال بر وجود زمان105
2-2. اثبات زمان ازلی و حرکت ازلی106
مسأله سوم: هر محدثی قبل از حدوثش، مسبوق به ماده ممکنه است107
1-3. اشکال فخر رازی بر ابن سینا107
مسأله چهارم: ازلی بودن مؤثریت واجب تعالی108
1-4. تبیین ازلی بودن مؤثریت واجب الوجود108
2-4. دوام فیض؛ از ازل تا ابد110
3-4 قدیم بودن مؤثر و اثر111
مسأله پنجم:‌ پندارها و هشدارها112
1-5 گونه اول: بیان حدوث عالم112
2-5 گونه دوم: بیان آغاز و ابتداء داشتن حرکات112
مسأله ششم: از واحد غیر از واحد صادر نمیشود116
مسأله هفتم: تبیین حدوث ذاتی عالم116
نمط ششم: غایات و مبادی آن ها
بخش اول: غایات119
مساله اول: نفی غایت از فعل خداوند متعال119
1-1- حسن فعل نمی تواند هدف غنی باشد120
2-1- راه حل نهایی : خداوند فاعل بالعنایه است120
مساله دوم: غایت حرکات سماوی121
1-2- غایت حرکت های افلاک، تشبه به عقول است121
2-2- سخن فخر رازی122
بخش دوم: عقول123
مسأله اول: راه اول برای اثبات عقول: کثرت عقول123
1-1- نظر فخر رازی124
2-1- سخن فخر رازی در مورد تشبه نفس فلکی به عقول125
3-1- نصیحت حکیمانه126
مسأله دوم: راه دوم برای اثبات عقول: حرکت های افلاک بینهایتاند126
1-2. نیرو جسمانی نمی تواند مبدأ حرکت های بی نهایت شود127
2-2. نظریه فخر رازی (اشکالات فخر رازی به ابن سینا)129
3-2. مناقشه فخر رازی با ابن سینا و رفع یک تناقض129
4-2. بطلان نظریه متحرک بالعرض بودن، محرک های افلاک130
مسأله سوم: راه سوم برای اثبات عقول131
1-3. معلول اول، عقل محض است131
2-3. هر جسم کروی که به دور خود میچرخد، ویژگی خاصی دارد که مبدأ حرکتش شده است131
مسأله چهارم: راه چهارم برای اثبات عقول133
1-4. هیچ یک از کرات سماوی علت برای دیگری نیست133
2-4. هیچ یک اجسام علت برای جسم دیگر نیست134
بخش سوم: ترتیب نظام هستی135
مساله اول: بیان مراتب وجود135
مسأله دوم: تبیین نظام طولی عالم135
مساله سوم: دلائل فخر رازی در رد قاعده الواحد137
مساله چهارم: بیان کیفیت وجود عناصر140
1-4. اشکال فخر رازی به ترتیب مذکور در عالم عنصری140
نمط هفتم: تجرید
بخش اول : نفس143
مسأله اول: نفس غیر از بدن است143
دلیل اول تجرد نفس ناطقه143
دلیل دوم بر تجرد نفس ناطقه144
دلیل سوم بر تجرد نفس ناطقه144
دلیل چهارم بر تجرد نفس ناطقه144
مساله دوم: بقاء نفس بعد از مرگ بدن146
مسأله سوم: بطلان اتحاد نفس ناطقه با معقول خود و تبیین نظریه ارتسام صورتهای عقلی147
بخش دوم : علم148
مسأله اول : تقسیم معقولات به فعلی و انفعالی148
مسأله دوم : احاطه علمی واجب الوجود به جمیع موجودات149
مسأله سوم : مراتب ادراک149
مسأله چهارم : علم حق تعالی به جزئیات به نحو کلی است150
1-4 تغییر علم با تغییر معلوم151
مسأله پنجم : علم عنایی152
بخش سوم : کیفیت دخول شر در قضای الهی152
1-5- درجات و مراتب نفوس153
2-5- عدم جواز رها کردن خیر بسیار به دارا بودن اندکی شر154
3-5- قضا و قدر و مساله کیفر154
4-5- نظر فخر رازی در مورد قدر155
فصل چهارم: عرفان
نمط هشتم: بهجت و سعادت
مسأله اول: لذتهای باطنی قویتر و شریفتر از لذتهای حسی و ظاهری هستند158
مسأله دوم: تعریف لذت و رنج159
1-2. نسبی بودن خیر و شر159
2-2. اشکال به تعریف لذت و پاسخ به آن160
3-2. تعریف لذت به گونه ای که نقضی بر آن وارد نشود160
مسأله سوم : اثبات لذت عقلیه و اشرف بودن لذت عقلیه از لذت حسیه161
1-3. اشکال به حصول لذت عقلیه و پاسخ از آن162
2-3. بیان نظریه فخر رازی بر مغایرت لذت و ادراک163
مسأله چهارم : نفس بعد از مرگ از ملکات نفسانی رنج می برد163
مسأله پنجم : مراتب ارواح164
1-5- نظریه فخر رازی درباره تکامل برزخی اشقیاء165
2-5- مراتب ارواح طبق عقل عملی166
مسأله ششم: کیفیت ابتهاج و لذت موجودات مجرد166
نمط نهم: مقامات عارفان
نظر فخر رازی در مورد این نمط………………………………………………………………………………………169
مسأله اول : تعریف زاهد، عابد و عارف169
مسأله دوم : هدف عارف و غیر عارف از زهد و عبادت169
1-2- هدف عارف تنها حق تعالی است170
2-2- مشمول رحمت بودن طالب بهشت (عابد و زاهد)170
مسأله سوم : منازل و مراحل سلوک عارفان171
1-3- مرحله اول : اراده171
2-3- مرحله دوم : ریاضت171
3-3- مرحله سوم : وقت172
4-3- مرحله چهارم: توغّل173
5-3- مرحله پنجم: استیفاز173
6-3- مرحله ششم: انقلاب173
7-3- مرحله هفتم: تغلغل173
8-3- مرحله هشتم: مشیّت174
9-3- مرحله نهم: تعریج174
10-3- مرحله دهم: تردد174
11-3- مرحله یازدهم: وصول174
مسأله چهارم : بیان درجات تزکیه175
مسأله پنجم : هدف از تحصیل عرفان175
مسأله ششم : آستان حضرت حق، دست یافتنی نیست176
نمط دهم: اسرار الآیات
مسأله اول: توانایی عارف بر ترک طولانی مدت غذا خوردن178
مسأله دوم: توانایی عارف بر انجام کارهای دشوار179
مسأله سوم: عارف از غیب خبر می دهد179
مسأله چهارم: سبب خواب دیدن (رویا)180
1-4 تفاوت مشاهده ها در خواب و بیداری181
2-4 مشاهده عوالم غیبی در بیداری182
3-4 اثری که از اتصال نفس به عقول مفارق حاصل میشود مختلف است184
مسأله پنجم: بعید نیست که عارف در طبایع و عناصر کارهای خارق العاده انجام دهد185
نتیجهگیری187
فهرست منابع و مآخذ…………………………………………………………………………………….191
Abstract195

مقدمه
یکی از منابع مهم و با ارزش فلسفه مشاء، کتاب اشارات و تنبیهات شیخ الرئیس ابو علی سینا است. بسیاری از فلاسفه، بر این کتاب شرح نوشته و بسیاری دیگر، استفاده های علمی برده اند. یکی از شرح های این کتاب، شرح فخر رازی است. فخر رازی، یکی از متکلمین بزرگ اشعری است. وی با این‌که در فلسفه بسیار قلم فرسایی کرده، اما رابطه خوشی با فلسفه ندارد، از این رو در شرح خود بر اشارات و تنبیهات، ایرادها و اشکال های فراوانی به ابن سینا می کند. چنان‌که در کتاب اعتقادات فرق المسلمین و المشرکین می گوید: «خداوند به من توفیق داد کتاب هایی که در بردارنده ردّ فلاسفه است را بنویسم هم‌چون کتاب نهایه العقول و مباحث مشرقیه و شرح اشارات و تنبیهات». روی کرد فخر رازی در تمامی آثارش اعم از فلسفی، کلامی و تفسیری، یک روی‌کرد کلام اشعری است و نظرات کلامی وی در همه آثارش به روشنی نمایان است.
فخر رازی، به اهمیت کتاب اشارات و تنبیهات عنایت داشته است؛ از این رو در مورد این کتاب دو گونه کار کرده؛ اول آن که این کتاب را شرح نموده است که برخی اهل دقت، آن را «جرح» نامیده اند. دوم آن که این کتاب را تلخیص نموده و چکیده ای از آن ارائه کرده است. هر چند او در مقدمه خود بر کتاب لباب الاشارات و التنبیهات می گوید: من فقط چکیده اشارات و تنبیهات ابن سینا را ارائه می دهم و کاری به صحیح و فاسد آن ندارم، اما از آن روی که فخر رازی چنین روحیه ای ندارد در همه نمط های ده گانه بر کلام شیخ، ایراد گرفته و در بسیاری موارد، نظرات شخصی خویش را بیان نموده است. البته گفتی است که این اظهار نظرها، دوگونه است: در برخی موارد، با عبارت هایی هم چون «أنا اقول»، نظر خویش را بیان می دارد که در این موارد جداسازی نظر فخر رازی از نظر ابن سینا برای همه میسر است. اما در برخی موارد، فخر رازی نظر خویش را در قالب اشاره و تنبیه بیان می دارد؛ در این موارد جدا سازی نظر فخر رازی از نظر ابن سینا تنها بر خواننده زیرک و دارای شامه قوی فلسفی، امکان پذیر است. جداسازی نظرات فخر رازی از نظرات ابن سینا در این پایان نامه، انجام شده است.
با توجه به این که این کتاب، خلاصه و چکیده کتاب گران سنگ اشارات و تنبیهات ابن سینا است، می توان با مطالعه لباب الاشارات و التنبیهات، یک دوره فلسفه مشاء، از طبیعیات گرفته تا فلسفه و عرفان را با تکیه بر دیدگاه های فلسفی، کلامی فخر رازی مطالعه نمود. ولی با کمال تأسف، این کتاب در پرتو شرح های گوناگونی که بر اشارات و تنبیهات نوشته شده، به ویژه شرح فخر رازی و نیز با گذر زمان، مورد غفلت قرار گرفته است، در حالی که کتاب لباب الاشارات و التنبیهات، تنها اثری است که به طور خلاصه اما کامل، یک دوره فلسفه مشاء را در خود جای داده است. بنابراین این کتاب، به دلیل خلاصه بودن، روان بودن و جامع بودن؛ هم از اشارات و تنبیهات و هم از شرح های اشارات و تنبیهات، بهتر است.
شاید برای بسیاری، خواندن اشارات و تنبیهات آن هم، با شرح های مفصل و پر از اشکال و جواب که توسط فخر رازی، خواجه نصیر الدین طوسی و قطب الدین رازی نگاشته شده، میسر نباشد، اما لباب الاشارات و التنبیهات، با توجه به قلم روان فخر رازی و اختصار گویی او، می تواند قابل فهم و مطالعه برای دوست‌داران و طالبان فلسفه باشد.
از این رو بر خود لازم دیدم تا با ارائه ترجمه ای روان و شرحی گویا، به احیاء این کتاب ارزشمند همت گمارم، باشد که مورد پسند حق تعالی واقع گردد.

فصل اول
کلیات و گزارش

تبیین مسأله
مکتب فلسفی مشاء، توسط ارسطو پایه گذاری شد، اما در بقاء خویش، وام دار شیخ الرئیس ابوعلی سینا است. آثار شیخ، همگی گران قدر و پر ارج هستند، اما در میان همه این آثار، شیخ الرئیس عنایت ویژه ای به کتاب اشارات و تنبیهات دارد. چنان که هم در آغاز و هم در پایان کتاب، بر حفظ و صیانت از اسرار این کتاب، وصیت می کند.
در قرن ششم هجری، متکلمی زبر دست از تبار اشاعره، به اهمیت این کتاب پی می برد. او کسی نیست جز فخر الدین محمد رازی، ملقب به امام المشککین. وی ابتداء کتاب اشارات و تنبیهات را شرح می کند؛ شرحی سراسر پر از اشکال و ایراد بر مبانی و نظرات ابن سینا و دگر بار به تلخیص این کتاب می پردازد؛ تا به دور از همه آن اشکال و جواب ها، بتواند اشارات و تنبیهات را در عبارت های چکیده و روان، در اختیار دوست‌داران فلسفه قرار دهد. اما مطلبی که خواننده دقیق و زیرک متوجه می شود آن است که فخر رازی تنها در پی خلاصه کردن یا روان سازی عبارت های ابن سینا نبوده، هر چند که این هم بخشی از کار وی در این کتاب است، اما در واقع او مفاهیم و محتوای اشارات و تنبیهات ابن سینا را در اسلوب مورد پسند خویش، البته با تحفظ بر نظم منطقی ابن سینا در ارائه مطالب، به رشته تحریر در آورده است. و در بیان مطالب پای بند به عین عبارت های ابن سینا نیست و به شرح خود بر اشارات و تنبیهات بسیار نظر دارد.
پرسشهای تحقیق
1. آیا میتوان مهمترین مسائل مطرح شده در کتاب اشارات و تنبیهات ابن سینا را بدون
شرحهای موجود و در یک چکیدهای روان، به زبان فارسی از نظر گذراند؟
2. آیا فخر رازی در لباب الاشارات و التنبیهات، تنها در پی خلاصه کردن کتاب اشارات و تنبیهات ابن سینا بوده یا نظرات کلامی خود را وارد کتاب کرده است؟
3. امتیاز لباب الاشارات و التنبیهات، بر شرح اشارات و تنبیهات در چیست؟
4. تبیین لباب الاشارات و التنبیهات، چگونه امکان پذیر است؟
اهمیت و ضرورت تحقیق
کتاب اشارات و تنبیهات، با عبارت های سنگین و رمز گونه و اجمال گویی های ابن سینا، نمی تواند برای همگان مورد استفاده قرار گیرد. به همین دلیل شرح های فراوانی بر آن نگاشته شده است. کتاب هایی که به عنوان شرح الاشارات و التنبیهات نگاشته شده اند نیز، به دلیل تفصیل و حجم زیاد مطالب که شامل نزاع های مبنایی بین فخر رازی و خواجه نصیر طوسی و دیگران هستند، برای طالبان فلسفه در پاره ای موارد ملال آور و گاهی بی حاصل است. از این رو توجه به کتابی که اجمال و ابهام های اشارات و تنبیهات ابن سینا را نداشته و هم چنین تفصیل و پرگویی های شرح اشارات و تنبیهات را نداشته باشد، ضروری می نماید.
تنها کتابی که این ویژگی ها را دارد کتاب لباب الاشارات و التنبیهات فخر رازی است. لباب الاشارات و التنبیهات، حلقه مفقوده همه طالبان فلسفه مشاء است؛ از آن رو که لباب الاشارات و التنبیهات، همه فلسفه مشاء از طبیعیات تا الهیات را در برگرفته است؛ از حقیقت جسم آغاز گردیده و در اسرار آیات حق تعالی پایان می پذیرد، آن هم بدون پر گویی و بدون ابهام و اجمال. بنابر این بر آن شدم تا ترجمه ای روان و گویا البته با حفظ امانت داری و عدم دخل و تصرف در عبارت های کتاب و شرحی مختصر با توجه به نظرات فخر رازی، برای دوست‌داران و طالبان فلسفه ارائه نمایم.
پیشینه تحقیق
آن‌چه باعث تأسف است، غفلت اهل فن از این کتاب پر ارزش است. طبق تحقیقات به
عمل آمده، تا کنون هیچ ترجمه و تحلیلی از این کتاب در دسترس نیست و نوشتار پیش رو، نخستین کاری است که در مورد لباب الاشارات و التنبیهات انجام شده است.
گزارش
امام فخر الدین محمد رازی، یکی از برجسته ترین علمای جهان اسلام است. او در کلام، فلسفه و تفسیر صاحب نظر بوده و کتاب های وی در هر یک از علوم مربوط، جزء منابع دسته اول است. اما در بررسی شخصیت علمی فخر رازی، این گونه در می یابیم که او در تمامی آثارش، بر مدار کلام اشعری سخن می گوید. فلسفه‏اى که او در آثارش عرضه داشته، فلسفه‏اى از نوع خاصّ و به شدّت متأثّر از آراء کلامى است که در آن اصول و براهین فلسفى تا آن جا مورد قبول و اعتبارند که با عقاید کلامى در تعارض نباشد و إلّا هر جا میان قواعد فلسفى با مبانى کلام اشعرى تعارضى روى دهد، او جانب متکلّمان را مى‏گیرد و آراء فلاسفه را مورد تخطئه قرار مى‏دهد. او در آثار فلسفى اش در مسائل مهمّى از قبیل: اثبات هیولى، اثبات صور نوعیّه ؛ امتناع اجتماع فعل و قبول در شى‏ء بسیط؛ عینیّت وجود و ماهیّت در واجب؛ مسبوقیّت حادث به مادّه؛ قاعده «الواحد لا یصدر عنه إلّا الواحد» و امتناع صدور کثیر از واحد و امثال این ها، به خاطر جانب دارى از آراء متکلّمان اشعرى به ابطال اصول مورد اتّفاق فلاسفه مى‏پردازد.
انگیزه فخر رازی از نگارش کتب فلسفی
کلام اشعرى که توسّط بنیانگذار آن، ابو الحسن على بن اسماعیل اشعرى (متوفاى 324 ه. ق.) به عنوان واکنشى بر علیه مکتب عقل گراى معتزله آغاز گردید، در آغاز کار خود براى آن که پای بندى خود را در مسائل اعتقادى به سنّت و شریعت اثبات کند و مطابق با ظاهر آیات و اخبار سخن بگوید، از به کار بردن مفاهیم و براهین منطقى و فلسفى پرهیز کرد. امّا متکلّمان اشعرى در دوره‏هاى بعد به زودى دریافتند که براى دفاع از عقاید خود، چاره‏اى جز تمسّک به دلایل عقلى محکم ندارند و با سخنان عامیانه براى همیشه نمى‏توان در برابر مخالفانى که به سلاح منطق و فلسفه مجهزند، مقاومت کرد. روى این حساب به فکر افتادند تا علم کلام را به دلایل عقلى محکم، مجهّز سازند. این کار با قاضى ابو بکر باقلانى (متوفاى 403 ه. ق.) شروع شد و او به قول ابن خلدون:
«به وضع مقدّماتى عقلى پرداخت که ادلّه و افکار و نظریّات بر آن‌ها متوقّف مى‏گردید، از قبیل: اثبات جوهر فرد و خلأ و این‌که عرض قائم به عرض نیست و در دو زمان باقى نمى‏ماند و امثال این‌ها از مسائلى که ادلّه ایشان بر آن‌ها متوقّف بود و این قواعد را از لحاظ وجوب اعتقاد به آن‌ها تابع عقاید ایمانى قرارداد … آن‌گاه پس از قاضى ابو بکر باقلانى، امام الحرمین ابو المعالى پدید آمد و در همین راه کتاب «شامل» را نوشت و این راه را توسعه داد و به شرح و بسط آن پرداخت. سپس راه مزبور را در کتاب «ارشاد» تلخیص کرد و مردم آن را به منزله راهنماى عقاید خویش شمردند و مورد استفاده قرار دادند.
پس از چندى علم منطق، در میان ملّت اسلام انتشار یافت و مردم به خواندن آن پرداختند و میان آن و علوم فلسفى تفاوت گذاشتند، بدین سان که منطق، تنها قانون و معیارى براى ادلّه ‏باشد و هم‌چنان که مسائل دیگر را با منطق مى‏آزمایند؛ ادلّه را نیز با آن مى‏سنجند و از آن پس قواعد مقدّماتى فنّ کلام را که پیشینیان وضع کرده بودند مورد نظر و تحقیق قرار دادند و با بسیارى از آن ها به وسیله براهینى که آن ها را راهنمائى کرده بود، مخالفت کردند و چه بسا که بسیارى از براهین ایشان برگرفته از کلام فلسفی در مباحث طبیعیّات و الهیّات بود … و نخستین کسى که در طریقه کلام بر این منهج و شیوه به تألیف پرداخت غزالى بود و امام ابن الخطیب فخر رازى ‏از او پیروى کرد.».
ابن سینا و کتاب اشارات و تنبیهات
یکی از مهم ترین منابع مکتب فلسفی مشاء، کتاب اشارات و تنبیهات شیخ الرئیس ابو علی سینا است. این کتاب برخلاف سایر آثار ابن سینا دارای فصل بندی دقیق است که در بخش منطق ده نهج و در بخش فلسفه ده نمط گنجانده شده و اشاره، تنبیه، تبصره، وهم از عناوین هر یک از نهج ها و نمط هاست. با این‌که ابن سینا جامع بین معقول و منقول است، اما هرگز در بحث های عقلی از آیات و روایات استفاده نکرده است. اگر از ابتداء اشارات و تنبیهات تا آخر آن را مطالعه کنیم حتی یک آیه قرآن نمی یابیم مگر خاتمه کتاب که می گوید: «کفی بالله وکیلا». این کمال هنر نمایی ابن سینا است که معقول را با منقول خلط نمی کند و در بحث عقلی، صرفا عقلی بحث می‌کند.
نکته مهم دیگری که در اشارات و تنبیهات، خود نمایی می کند؛ این است که ابن سینا، بر خلاف سایر آثارش از ریاضیات بحث نمی کند و به جای آن، از عرفان سخن به میان می آورد. همین نشان گر فاصله گیری ابن سینا از مکتب عقلی محض مشاء ارسطوئی و بهره گیری از افکار نو افلاطونی است. همین مطلب را می توان در نمط دهم آن‌جا که ابن سینا از حکمت متعالیه سخن می گوید، می توان فهمید.
فخر رازی و کتاب اشارات و تنبیهات
فخر رازی، ابن سینا را بهترین فیلسوف مکتب مشاء معرفی می کند. همین اعتقاد برای یک متکلم اشعری کافی است تا برای فلسفی کردن کلام اشعری به آثار ابن سینا به ویژه اثر برجسته او یعنی اشارات و تنبیهات، روی بیاورد. فخر رازی به عمق علمی اشارات و تنبیهات پی برده بود؛ به همین دلیل یک بار آن را شرح می کند و در شرح خود در هیچ مسأله ای ابن سینا را از تیرهای سهمگین اشکال هایش بی نصیب نمی گذارد و دیگر بار به تلخیص و تهذیب آن، تحت عنوان لباب الاشارات و التنبیهات، همت می گمارد که اگر کسی توان مطالعه شرح اشارات و تنبیهات او را نداشت، کتاب لباب الاشارات و التنبیهات را مطالعه کند.
گزارشی از کار فخر رازی در لباب الاشارات و التنبیهات
فخر رازی در مقدمه خود بر این کتاب بیان می کند که به دنبال خلاصه کردن اشارات و تنبیهات است و کاری به صحیح و فاسد آن ندارد مگر این که در برخی موارد مطالبی را بیان کند. اما آن هنگام که لباب الاشارات و التنبیهات به طور دقیق مطالعه شود، خواهیم دید که فخر رازی تنها در پی خلاصه کردن یا روان سازی عبارت های ابن سینا نبوده، هر چند که این هم بخشی از کار وی در این کتاب است، اما در واقع او مفاهیم و محتوای اشارات و تنبیهات ابن سینا را در اسلوب مورد پسند خویش، البته با تحفظ بر نظم منطقی ابن سینا در ارائه مطالب، به رشته تحریر در آورده است. او در بیان مطالب پای بند به عین عبارت های ابن سینا نیست و به شرح خود بر اشارات و تنبیهات بسیار نظر دارد.
فخر رازی در شرح خود بر اشارات و تنبیهات، در قید و بند عبارت های ابن سینا بوده است، از این رو با همان بیان و بنان ابن سینا در شرح مطالب، پیش رفته است. اما در لباب الاشارات و التنبیهات، چون قلم از خود فخر رازی است در هر مطلبی استدلال را طبق روش خود تبیین می کند. از این رو به چند نمونه اشاره می نمایم و تفصیل آن ها در ترجمه و تبیین نمط ها خواهد آمد:
1- در نمط اول، فخر رازی مثال صفحهای که مرکب از اجزاء غیرقابل تجزیه باشد، را در کتاب مباحث المشرقیه به عنوان برهان ششم در ابطال جزء لایتجزی آورده است.
2- در نمط دوم، استدلال ابن سینا بر اثبات مزاج را ابطال می کند. در این راستا همان اشکال هایی که در شرح اشارات و تنبیهات بیان کرده را همین جا می آورد.
3- در نمط سوم، فخر رازی برای اثبات تجرد نفس، از استدلال ها و عبارت های کتاب النفس و الروح و شرح قواهما بسیار بهره می گیرد. او آن گاه که حواس باطنی را تبیین می کند، بر خلاف دیدگاه ابن سینا، همه آن ها را ابطال می کند و در پایان می گوید: مدرک تمامی این معانی و صور، نفس است.
4- فخر رازی در نمط چهارم، از استدلال های خود در کتاب البراهین در علم کلام و کتاب الاربعین فی اصول الدین، فراوان بهره برده است.
5- فخر رازی در ابتدای نمط پنجم، طبق مبنای شیخ می گوید: علت نیاز به مؤثر امکان است نه حدوث، سپس برای اثبات این مدعا، نه دلیل اقامه می کند. این ترتیب در کتاب اشارات ابن سینا وجود ندارد، بلکه فخر رازی این نحوه بیان و ترتیب گفتار را از کتاب «المطالب العالیه من العلم الالهی، جلد چهار، مقاله دوازده، فی بیان ان کون العالم ازلیا لایقتضی استغنائه عن المؤثر» ، آورده است.
6- در نمط ششم علاوه بر اشکالات بسیار، قاعده «الواحد لا یصدر عنه الا الواحد» را با استدلال های قرآنی رد می کند. این جا به تفسیر مفاتیح الغیب که معروف به تفسیر کبیر است، پناه برده است. فخر رازی از جمله متکلمین اشعری است که این قاعده را نمی پذیرد. از همین رو در نمط ششم، ترتیب نظام طولی عالم را طبق مبنای ابن سینا نپذیرفته و به شدت این قاعده را رد می کند. فخر رازی با تمسک به استدلال های عقلی و آیات قرآنی، اثبات می کند که همه مخلوقات صادر از جانب خداوند متعال هستند؛ اعم از مخلوقات مادی و مجرد و اعم از عالم علوی و سفلی همه به طور مستقیم، مستند به خداوند متعال اند. نه این که عالم عنصری از عقل فعال(عقل دهم) صادر شود و بقیه عقول به ترتیب از عقل بالاتر خود و آن‌چه از خداوند متعال صادر شده فقط عقل اول باشد. فخر رازی معتقد است؛ این سخن بر خلاف نص صریح آیات قرآنی است.
7- در پایان نمط هفتم، ابن سینا بحث قضا و قدر را مطرح می کند و به اختیار بندگان قائل می شود. اما فخر رازی در لباب الاشارات و التنبیهات، در پایان نمط هفتم، بر مبنای اشاعره، بحث جبر را تحت عنوان «اشاره» مطرح می کند و بر اثبات جبر استدلال می کند و می گوید: عقاب و پاداش نیز جزء قدر است. این دلیل که به عنوان اشاره مطرح شده، همان برهان هشتم است که فخر رازی در «المطالب العالیه من العلم الالهی، جلد نه، باب الاول: فی تقریر الدلائل العقلیه علی ان افعال العباد کلها بتقدیر الله، وان العبد غیر مستقل بالفعل و الترک» بیان کرده است.
8- در نمط هشتم، ابن سینا تکامل برزخی را برای اشقیاء نمی پذیرد؛ اما فخر رازی طبق مبنای اشاعره که خلود در جهنم را قبول ندارند، قائل می شود که اشقیاء نیز تکامل برزخی دارد و در نهایت به سعادت می رسند.
9- در سرآغاز نمط نهم، فخر رازی می گوید: هر آنچه در این نمط است همگی زیبا است و انتخاب بخش هایی از آن بس دشوار است و من خوش رائحه تر ین‌ها را بر می گزینم. این سخن در حالی است که اگر به اشارات و تنبیهات ابن سینا، نگاه کنیم خواهیم دید که فصل چهارم در اثبات نبوت و ضرورت وجود شریعت است. اما فخر رازی این بحث را نیاورده است با این که تا پیامبر و شریعت نباشد عرفان بی معنا است.
10- اما در نمط دهم فخر رازی از شخصی سخن به میان می آورد که نشان دهنده تأثیر پذیری فخر رازی از اوست. آن شخص، ابوالبرکات بغدادی، صاحب کتاب «المعتبر فی الحکمه» است. او قبل از فخر رازی کتاب هایی در رد ابن سینا نوشته است. شیخ شهاب الدین یحیی سهروردی در «المشارع و المطارحات » از ابوالبرکات به عنوان طبیب متشبه به حکما نام برده و گفته های او را «هذیانات قبیحه» خوانده است.
نکته
با توجه به آثار فخر رازی او را این گونه می یا بیم که در بیان مطالب علمی بنا بر موجز گویی ندارد؛ چنان‌که در المطالب العالیه، مفاتیح الغیب، مباحث المشرقیه، شرح اشارات و تنبیهات و بسیاری دیگر از کتاب هایش، مطالب علمی را به طور کامل شرح و بسط می دهد. اما در لباب الاشارات و التنبیهات، بنابر گزیده گویی و اختصار دارد. از همین رو گاهی مطالب دچار ابهام و ایهام گردیده است. از این رو تنها راهی که برای تبیین این کتاب باقی می ماند، مراجعه به سایر آثار فخر رازی و سیر در آن هاست.
گزارش از فعالیت های انجام شده توسط نگارنده
گستردگی کار، کهن بودن متن عربی، موجز و مختصر بودن عبارت ها، روحیه تشکیکی فخر رازی، پر بار بودن و سنگینی علمی کتاب لباب الاشارات و التنبیهات، ترجمه و تبیین این کتاب را بس دشوار نموده است. بعد از تلاش های فراوان، توفیقهای حاصل شده از این قرار است:
1- با توجه به این که هیچ ترجمه، شرح و گزارشی از کتاب لباب الاشارات و التنبیهات، تاکنون ارائه نشده؛ این کار اولین کاری است که در مورد این کتاب انجام شده است. بنابراین در ترجمه این اثر، هیچ منبعی وجود نداشته است که رو نویسی صورت گرفته باشد، بلکه این کار یک کار بدیع و بی سابقه است.
2- ترجمه ای روان و گویا، البته با حفظ امانت داری و دخل و تصرف نکردن در عبارت های کتاب و استفاده از اصطلاحات فلسفی و عدم معادل سازی، برای دوست‌داران فلسفه ارائه گردیده است.
3- تبیین و شرح مطالب کتاب به دو نوع ارائه گردیده است:
الف) توضیحاتی که توسط نگارنده برای روشن شدن عبارت، ارائه شده است. برخی داخل متن و در بین پرانتز یا کروشه قرار داده شده است. برخی دیگر در پاورقی عنوان شده اند.
ب) توضیحاتی که توسط شارحان اشارات و تنبیهات، به ویژه خود فخر رازی در شرح اشارات و تنبیهات و نیز المطالب العالیه، مباحث مشرقیه، الاربعین فی اصول الدین، البراهین در علم کلام، النفس و الروح و شرح قواهما و بسیاری دیگر از منابع دسته اول ارائه شده؛ در پاورقی با ذکر آدرس آورده شده است.
4- در کتاب لباب الاشارات و التنبیهات، به غیر از موارد اندکی، در بقیه بخش های کتاب هیچ عنوانی مشاهده نمی کنیم. کاری که در این نوشتار انجام شده این است که برای همه مطالب کتاب، به طور دقیق عنوان گذاری شده است که هر بحثی را از بحث دیگر جدا ساخته و فهم مطلب را برای خواننده آسان می گرداند.
اما عنوان هایی که در هر نمط به طور تیتر وار و جداگانه و داخل کروشه آورده شده در بیش‌تر موارد از شرح اشارات و تنبیهات فخر رازی، استفاده شده است و در برخی موارد، برگرفته از عنوان های علامه حسن زاده آملی در کتاب دروس شرح اشارات و تنبیهات است. در بقیه موارد از ابتکارات شخصی جهت عنوان بندی کتاب استفاده نموده ام.
5- بیش‌تر پاورقی ها که جهت تبیین و شرح مطالب کتاب آورده شده اند، از کتاب های عربی بوده است که توسط نگارنده به فارسی ترجمه گردیده است. بنابراین این جانب غیر از این که کتاب لباب الاشارات و التنبیهات را ترجمه کرده ام، به ترجمه بخش های بسیاری از دیگر کتب عربی از جمله شرح اشارات و تنبیهات فخر رازی، همت گمارده ام.
6- از امتیاز های ویژه این نوشتار، آن است که در بسیاری موارد، منابع استدلال های فخر رازی، از کتاب های دیگر او استخراج شده است و با آدرس دقیق منبع اصلی سخن فخر رازی معرفی گردیده است که به برخی از آن ها در بخش قبلی اشاره شد. بنابراین می توان لباب الاشارات و التنبیهات را به عنوان آینه ای معرفی کرد که نظرات کلامی، فلسفی و تفسیری فخر رازی، در این کتاب نمایان است. پس باید لباب الاشارات و التنبیهات را با عنایت به سایر آثار فخر رازی، مطالعه کرد.

فصل دوم
طبیعیات
نمط اول: تجوهُر اجسام (گوهر و حقیقت جسم)
نمط دوم: جهات و اجسام نخستین و دومین جهات
نمط سوم: نفس ارضی و سماوی

سخن در طبیعیات و الهیات
بدان بیش‌تر مسائل این کتاب، اعم از طبیعیات و الهیات، دارای بحثهای دقیق و اسرار عمیق است که ما آنها را به طور کامل در شرحمان بر این (اشارات و تنبیهات) بیان کردهایم. پس باید طالب علم هر آنچه در این کتاب است [لباب الاشارات و التنبیهات] را تلخیص مطالب آن کتاب [اشارات و تنبیهات] بخواهد (و بداند). حال مطالب آن کتاب صحیح باشد یا فاسد. مگر آنچه که خدا بخواهد از مطالب بیشتر (یعنی من کتاب اشارات و تنبیهات را خلاصه کردهام و کاری به صحیح و غلط بودن مطالب آن ندارم، هرچند در برخی موارد، مطالبی را اضافه کردهام. توفیق از جانب خداست.

نمط اول
تجوهُر اجسام (گوهر و حقیقت جسم)

مسأله اول: نفی جزء لایتجزا
اجسام بسیط، قابل تقسیم هستند و آن تقسیم یا بالفعل است و یا بالقوه، بر هر دو فرض، تقسیم یا بینهایت است یا متناهی. پس چهار احتمال خواهیم داشت:
احتمال اول: همانا اجسام، مرکب باشند از اجزائی که بالفعل موجود و متناهی هستند و هیچ یک از آنها نه تقسیم وهمی و نه وجودی را قبول نمیکند. این فرض باطل است؛ زیرا هر آنچه مکان را اشغال کرده، باید طرف راستش از طرف چپش قابل تمییز و جداسازی باشد، بنابراین تقسیم را پذیرفته است [مثال برای تقسیم وهمی]. دلیل دیگر؛ صفحهای (سطحی) که بنابر فرض، از اجزاء تجزیه ناپذیر، ترکیب یافته باشد؛ آنگاه که نور بر یک طرف آن بتابد، پس طرفی که نورانی است غیر از طرفی است که تاریک است بنابراین تقسیم را پذیرفته است.
احتمال دوم: [گروهی پنداشتهاند] همانا اجسام، مرکباند از اجزائی که بالفعل موجود و نامتناهی هستند.
این فرض نیز باطل است [این فرض، با براهین تناهی ابعاد ابطال خواهد شد.)؛ زیرا هر کثرتی (یعنی هر مجموعهای که افراد بسیار دارد]، یک واحد، از آن مجموعهی دارای افراد کثیر، بالفعل موجود است، حال مجموع دو واحد از آن مجموعه دارای افراد کثیر، اگر بزرگتر از یک واحد نباشد، پس ترکیبشان مفید مقدار نیست (یعنی از آن ترکیب، مقدار تشکیل نمیشود) که این خلاف فرض است، اما اگر دو واحد، از یک واحد بزرگ باشد، پس بنابراین هرگاه عدد بیشتر باشد، مقدار بیشتر خواهد بود. در نتیجه نسبت مقدار به مقدار همانند نسبت عدد به عدد است، ولی نسبت آن مقدار به مقدار این جسم محسوس، نسبت مقدار متناهی به مقدار متناهی است و نسبت دو مقدار همانند نسبت دو عدد است. پس نسبت آن عدد این جسم محسوس، نسبتِ عدد متناهی به عدد متناهی است. بنابراین این جسم محسوس مرکب از عدد متناهی است [پس فرض اجزاء موجود بالفعل نامتناهی باطل شد].
[احتمال سوم: اجسام، مرکب باشند از اجزاء بالقوه و متناهی؛ با ابطال احتمال اول، این احتمال هم ابطال میشود؛ زیرا اجزاء چه بالقوه باشند و چه بالفعل باشند، فرض تقسیمهای متناهی، باطل است، زیرا در نهایت ما به جزئی میرسیم که تقسیم در آن متوقف میشود یعنی همان جزء لایتجزی، و ما گفتیم به واسطه تقسیم وهمی و فرضی میتوان تا بینهایت تقسیم کرد.
احتمال چهارم: اجسام، مرکب باشند از اجزاء بالقوه نامتناهی؛ از آن روی که سه قسم دیگر باطل شد احتمال چهارم ثابت میشود و این مذهب جمهور حکماء است].
[1-1. اجسام پیوسته هستند نه گسسته]
تنبیه: از آن روی که ثابت شد؛ نباید جسم از مفاصل [مفاصل یعنی وجود فاصله و گسست بین اجزاء جسم] نامتناهی، ترکیب شده باشد و ثابت شد نباید جسم از مفاصل متناهی ترکیب شده باشد؛ امکان وجود جسمی که برای امتداد آن هیچ مفاصلی نیست، لازم و ضروری است، بلکه جسم درواقع پیوسته است. همانگونه که در ادراک حسی آن را پیوسته مییابیم، با این حال امکان انفصال و گُسَست در اجزاء وجود دارد و این امکان و قوه انفصال به فعلیت نمیرسد مگر با یکی از این امور سهگانه: قطع (بریدن)، اختلاف دو عرض؛ همانند چیزی که رنگش سیاه و سفید است، وهم؛ البته تقسیم و جدا کردن به واسطه وهم در صورتی است که فکّ و بردن و پاره کردن به دلیلی، محال باشد. (تقسیم وهمی تا بینهایت ادامه دارد.)
[2-1. تقسیم وهمی، بینهایت است]
تذنیب: از آن روی که هر آن‌چه مکانی را اشغال کرده باشد، همواره طرف راستش از طرف چپش ممتاز و جدا است بنابراین تقسیم وهمی تا بینهایت ادامه دارد.
[3-1. حرکت و زمان قابل تقسیم هستند]
تنبیه: از آن روی که ثابت شد؛ مسافت قابل تقسیم است، پس حرکت تا نصف مسافت، نصف حرکت است نسبت به پایان مسافت. بنابراین هر حرکت و هر زمانی همیشه قابل تقسیم است.
مسأله دوم: اثبات هیولی
ثابت شد جسم درواقع، واحد است؛ پس آنگاه که دچار انفصال شد [اتصال و پیوستگی خویش را از دست داد]. آن هویت (واحد بودن جسم) باطل میشود و دو هویت جدید به وجود میآید. هر حادثی مسبوق به امکان حدوث است [یعنی قبل از اینکه حادث شود باید امکان حدوث باشد] و آن امکان محلّی میخواهد (تا در آن حلول کند) بنابراین برای جسمیّت محلّ [جایی که جسمیّت در آن حلول کند]، لازم است. دو اشکال و سؤال بر این سخن وارد شده:
سؤال اول: همانا شما این محلّ را بنابر این که جسم، قابلیت انفصال داشته باشد، ثابت
کردید در حالی که فلک، انفصال را نمیپذیرد. پس چگونه برای او، این محل را ثابت میکنید؟
جواب: از آن روی که پذیرش انفصال، توسط این اجسام دلالت میکند بر این که جسمیت این اجسام، حالّ در محلّ است (در محلّی حلول میکند) و آنچه که در محلّ، حلول کند نیازمند به محلّ است؛ پس این جسمیت نیاز به مَحَلّ دارد. و تمامی اجسام در جسم بودن، مساوی هستند و چیزهایی که در ماهیت مساوی باشند، تساوی آنها در احکام ضروری است (حکم الامثالی فی ما یجوز و فیما لایجوز مساوی)؛ بنابراین نیازمندی همه اجسام (حتی فلک) به محل امر ضروری است. (پس هیولی ثابت گردید.)
سؤال دوم: چرا جایز نیست که گفته شود: این اجسام محسوس، از اجزائی ترکیب یافتهاند که هر یک از آنها از دیگری بالفعل تمیّز و جدایی دارد. پس هر کدام از آن اجزاء، اگرچه تقسیم وهمی را میپذیرد، اما تقسیم انفکاکی را نمیپذیرد. طبق این فرض آن چه که انفصال را میپذیرد در واقع، واحد نیست و آن چه که در واقع واحد نباشد، پس انفصال را نمیپذیرد. بنابراین؛ مبنای شما که دلیلتان را بر روی آن بنا نهادید، باطل میشود که گفتید جسمی که در واقع واحد باشد پس به تحقیق انفصال بر او عارض میشود.
جواب: از آن روی که شما میپذیرید: هر کدام از آن اجزاء تقسیم وهمی را قبول میکند؛ پس باید (بپذیرید که) تقسیم انفکاکی را (هم) قبول کند؛ زیرا ما دو جزء از آن اجزاء را فرض میکنیم که در تمام ماهیت مثل هم باشند. هر کدام از دو نیمه یکی از آن دو جزء، در تمام ماهیت با هر کدام از دو نیمه جزء دیگر، مساوی است. پس همانگونه که که صحیح است دو نیمه یک جزء با هم متصل شوند، از نوع اتصالی که تعدد را از بین ببرد؛ همچنین باید صحیح باشد بر نصف از این جزء که متصل شود با نصف از آن جزء، اتصالی که تعدد را از میان بردارد. و همانگونه که بر نصف از این جزء صحیح است که مباین باشد با نصف از آن جزء دیگر، مباینتی که وحدت را از میان بردارد؛ باید صحیح باشد بر دو نیمه یک جزء که با هم تباین داشته و انفصال پیدا کنند، مگر این که مانعی از خارج باشد.
حال که این مطلب ثابت شد، ثابت میشود: هر آنچه فی نفسه متصل است، گاهی انفصال بر او عارض میشود.
[1-2. هیولی اندازههای گوناگون از اجسام را میپذیرد]
تذنیب: به تحقیق روشن شد مقدار و جرمیّت در محلّ، حلول میکنند و ثابت شد برای آن محل، مقدار (و حجمی) نیست و شیئ که فی نفسه مقدار نداشته باشد، نسبت همه مقدارها با او برابر است. بنابراین هیچ شگفت و استبعادی ندارد که مقدار کوچک جایگزین مقدار بزرگ شود؛ بدون این که خلأ در داخل (در هیولی) ایجاد شود و جسم دیگری از خارج به او اضافه گردد یا بالعکس.
مسأله سوم: محال و ممتنع است که جرم از هیولی خالی و بینیاز باشد
برهان این مدعا مبتنی بر مقدمهای است و آن مقدمه وجوب تناهی ابعاد است:
[1-3. تناهی ابعاد]
دلائل تناهی ابعاد:)
دلیل اول: اگر وجود ابعادِ بینهایت ممکن باشد، خروج دو امتداد بینهایت از یک مبدأ (دو خط از یک نقطه) که دائماً فاصله آنها از یکدیگر زیاد میشود، امکانپذیر خواهد شد.
دلیل دوم: اگر خروج دو خط بینهایت از یک مبدأ که همواره فاصله ان دو از یکدیگر زیاد میشود، امکانپذیر باشد؛ حصول آن تزاید (زیاد شدن فاصله بین دو خط)، به اندازه هر یک از زیاد شدن فاصلهها امکانپذیر میشود، مانند این که فاصله اول (بین دو خط) یک ذراع باشد و فاصله دوم، دو ذراع و فاصله سوم، سه ذراع و همینطور فاصلهها تا بینهایت.
مقدمه سوم: همانا بر طبق این فرض، اندازه هر بُعدی به حسب وقوع آن در مرتبه اعداد است. مثلاً بُعد پنجم، پنج ذراع و بعد ششم، شش ذراع و هم چنین تا جایی که پایانی برای او نباشد. حال که این مقدمات ثابت شد؛ پس میگوییم: اگر بُعد، تا بینهایت امتداد یابد، در آن‌جا بینهایت بُعد خواهیم داشت، که هر کدام از آنها از بُعد پایین خود یک ذراع بیشتر دارد و آن ذراعها در یک بُعد جمع شدهاند پس آن‌جا یک بُعد که مشتمل بر ذراعهای بینهایت باشد خواهیم داشت، در حالی که همه آنها محصور بین آن دو خط هستند و این خلاف فرض است [محصور بین دو خط بودن برخلاف فرض بینهایت بودن ابعاد است].
(اشکال: )ممکن است کسی بگوید: همانا بُعد در صورتی مشتمل بر همه ابعاد است که آن بعد آخرین بعد از ابعاد باشد.
(جواب: ) فرض آخرین بعد از ابعاد، امکان ندارد مگر هنگامی که ابعاد را متناهی فرض کنیم که این خلف است. پس صحّت دلیل (اشتمال بر همه ابعاد) نیازمند صحت مدلول (تناهی ابعاد) است و این امری است باطل.
[2-3. عدم انفکاک صوره جسمیّه از شکل]
پس میگوئیم: به تحقیق ثابت شد که ابعاد متناهی هستند و هر متناهی، حد یا حدودی آن را احاطه نموده است و هر آنچه که چنین باشد، پس او دارای شکل است. بنابراین ثابت شد: به درستی برای جسمیّت شکلی در عالم وجود، لازم است. پس میگوئیم: آن لزوم یا به خاطر خود جسمیّت است، یا به خاطر آن چیزی است که در جسمیّت حلول کرده یا به خاطر آن چیزی است که محل برای جسمیت است، یا نه به خاطر چیزی است که محل برای جسمیت است و نه به خاطر چیزی که در جسمیت حلول کرده است.
[حال بررسی سه فرض مذکور: فرض اول:] صحیح نیست که لزوم شکل برای جسمیت، به خاطر خودِ جسمیّت باشد؛ زیرا جزئی از جسمیت، مساوی است با کل آن در جسمیّت. پس اگر آن‌چه که اقتضای شکل میکند، خود جسمیّت باشد، لازم میآید که شکل جزء، مساوی با شکل کل باشد و این محال است.
[فرض دوم:] صحیح نیست که لزوم شکل، به خاطر امری باشد که در جسمیت حلول کرده است؛ زیرا آن امر اگر لازمه جسمیّت نباشد، محال است که سبب برای شکلی باشد که لازمه جسمیّت است و اگر آن امر لازمه جسمیّت باشد، همان سؤال در کیفیت لازمه برمیگردد.
[فرض سوم:] صحیح نیست که لزوم شکل، نه به خاطر محلّ جسمیت و نه به خاطر امری که در جسمیت حلول کرده، باشد؛ زیرا هر آن‌چه که دارای شکل است، پس تقسیم انفصالی را میپذیرد- طبق آن‌چه که برهانش گذشت- پس جسمیت به تنهایی، بدون هیولی تقسیم را میپذیرد و این خلاف فرض است- طبق آن‌چه که گذشت- پس باقی نمیماند مگر این‌که لزوم شکل به خاطر «محلّ» باشد و از آن روی که جسمیّت هرگز از شکل جدا نمیشود و شکل حاصل نمیشود مگر به سبب محلّ، نباید جسمیّت از محل جدا شود.
[3-3. اشکال به ابطال فرض اول؛ که نفس جسمیّت علت شکل باشد]
اشکال: سخن شما که گفتید: «اگر شکل به خاطر نفس جسمیّت باشد، باید شکل جزء، مساوی با شکل کل باشد». بر طبق مذهب خودتان، به واسطه فلک، نقض میشود؛ زیرا طبیعت فلک، اقتضا میکند که شکل آن بسیط باشد پس طبیعت کل و طبیعت جزء یک‌سان است (اما شکل کل با جزء متفاوت است) با این حال لازم نمیآید شکل جزء فلک با شکل کل فلک یک‌سان و مساوی باشد.
جواب: اگر سخن اشکال کننده دچار مانع نباشد؛ مورد پذیرش است و گرنه لازم میآید که شکل جزء فلک، با شکل کل فلک یک‌سان باشد. و آن مانع این است که در جسم بسیط، وجود کل بر وجود جزء مقدم است پس آنگاه که طبیعت فلکیه در هیولای فلک حلول کرد، آن شکل برای همه جرم فلک ثابت است.
بنابراین حصول آن شکل برای کلیّت جرم فلک، مانع حصول آن شکل برای جزئی است که بعد از حصول آن کل، واقع میشود. اما مثل این مانع در جسمیت مجرد (مجرد از صورت یعنی ماده)، وجود ندارد؛ زیرا جسمیت مجرد، یک ماهیت است، پس محال است که گفته شود: این کل و آن جزء. زیرا ماهیت واحد لوازم مختلف در پی ندارد. حال که حصول اختلاف به واسطه کلیّت و جزئیّت، در جسمیت مجرد، محال و ممتنع شد آن مانع پیش نمیآید. بنابراین ضروری است که آنچه ما ذکر کردیم؛ از یک‌سان بودن شکل جزء و کل حاصل میشود [یعنی اگر نفس جمعیت مجرده، شکل را اقتضا کند، شکل کل و جزء مساوی خواهد بود].
[4-3. اشکال دوم بر نیاز جسمیت به محل]
اگر حصول شکل به واسطه هیولی باشد، باید همه اجسام عالم سفلی در شکلها مشترک باشند، زیرا آنها در هیولی مشترک هستند.
جواب: همانا آن‌چه که حاصل است (یعنی هیولی) به تنهایی برای تعین صورت جسمیه کفایت نمیکند و گرنه تشابه و اشتراک مذکور (توسط اشکال کننده) ضروری و حتمی بود. بلکه قبل از هر حادثی، حادث دیگری است که حادث متقدم علت است تا هیولی، آمادگی قبول حادث متأخر را پیدا کند. (طبق نظریه کون و فساد).
مسأله چهارم: نسبت هیولی به صورت؛ محال است هیولی از صورت جسمیه خالی باشد
اگر هیولی خالی از صورت باشد (دو حالت پیدا میکند:) یا در این فرض به او اشاره میشود و یا اشاره نمیشود. فرض اول محال است؛ زیرا هیولی، آن گاه که به او اشاره میشود: اگر با توجه به ذاتش و با صرفنظر از هر چیز دیگر، قابل تقسیم باشد؛ پس دارای حجم است و حال آن که خالی بودن هیولی از جسمیّت را تبیین کردین و این خلاف فرض است. و اگر با توجه به ذاتش و با صرفنظر از هر چیز دیگر، قابل تقسیم نباشد بنابراین هیولی پایان اشاره حسی خواهد بود که اگر به هیچ وجه تقسیم نشود به او نقطه گویند و اگر در غیر جهت اشاره تقسیم شود: یا خطّ است و یا سطح (خط به نقطهها و سطح به خطوط تقسیم میشود) اما همه این احتمالات باطل است (پس مقدم یعنی فرض اینکه هیولی به تنهایی و بدون صورت جسمیه قابل اشاره حسی باشد، باطل است.)
اما اگر هیولی در حال تجردش، مورد اشاره قرار نگیرد؛ بنابراین صورت در او حاصل شده و نسبت صورت جرمیه به تمام مکانها یک‌سان خواهد بود؛ حال اگر آن جسم در مکان معینی حاصل شود پس به تحقیق ترجیح بدون مرجح است و محال. پس یا در تمامی مکانها حاصل میشود یا در هیچ مکانی حاصل نمیشود و او در حالی که جسمیت یافته، جسم نباشد که این خلف است و محال. (در نتیجه نسبت صورت جرمیه یا جسمیه به تمامی مکانها یکسان است.)
اشکال: چرا حصول صورت جرمیه در مکان معین، صحیح و جایز نباشد، مانند حصول قطره آب در مکان معینی از اجزاء کلیّه دریا؟
جواب: قطره آب، در آن مکان حاصل شده؛ زیرا ماده آن قطره، قبل از اتصاف به آب بودن هوا بوده است و مکان آن قطره در هوا بوده است، (و در میان ابرها) در مکانی بوده که تبدیل گردیدن او به آب در پی دارد که فرود نیاید مگر بر این موضعی که او الآن در آن است. (یعنی دریا).
خلاصه این‌که: این موضعی که (الان) حاصل شده، به سبب وضع سابق است [بودن در هوا) اما مانند این عذر طبق مذهب شما ممکن نیست گفته شود. زیرا هیولی مجرد بود پس محال است گفته شود: برای هیولی وضع معینی، به سبب وضعی که در سابق داشت، حاصل میشود. (بلکه نسبت او به جمیع اوضاع مساوی و یک‌سان است].
مسأله پنجم: هیولی همراه صورت جسمیه و صورتهای دیگر است
[1-5. اثبات صورت نوعیه]
حال که ثابت شد هیولی از صورت جسمیه، جداییناپذیر است؛ پس بدان همانا هیولی از صورت دیگر (غیر از صورت جسمیه که همان صورت نوعیه باشد) نیز جداییناپذیر است. چگونه؟ [تبیین صورت دیگری غیر از صورت جسمیه:] هیولی یا باید با صورتی باشد که آن صورت موجب انفکاک و التیام (به هم پیوستن) و شکلپذیری، میگردد، حال به آسانی یا به سختی، یا همراه با صورتی باشد که آن صورت موجب عدم قبول سه مورد مذکور میگردد. هیچکدام از این سه حالت مذکور، مقتضای جرمیّت نیست [چون صورت جسمانی در همه اجسام موجود است پس باید معلول او هم یک‌سان و یک‌نواخت باشد در حالی که چنین نیست]. هم‌چنین هیولی مکان خاص یا وضع خاص میخواهد تمامی این امور جرمیّت عامه را، که در همه اجسام مشترک است، در پی ندارد [پس باید این امور به خاطر صورت نوعیهای باشد که مغایر با صورت جرمیه است].
مسأله ششم: هیولی و صورت
1-6. از آن روی که ثابت شد: هیولی بالفعل تحقق نمییابد مگر همراه با صورت؛ پس صورت یا علت برای هیولی است، یا هیولی علت صورت است و یا هر یک از هیولی و صورت علت برای دیگری است یا هیچ یک، علت برای دیگری واقع نمیشود. حال اگر صورت علت برای هیولی باشد یا علت تامّه است و یا شریک (و جزء) علت.
آن‌چه در این کتاب (کتاب اشارات و تنبیهات ابن سینا) اختیار شده، شریک علت بودن صورت است. بنابراین باید سایر اقسام را باطل کرد تا این قسم تعین یابد.
[1-1-6. ابطال علت تامه بودن صورت برای هیولی]
دو دلیل برای بطلان:
1- دلیل اول: این دلیل برای ابطال علت تام بودن صورت، مخصوص صورتی است که از هیولی زائل و جدا میشود و تبدیل به صورت دیگری میشود؛ دلیل بطلان علت تام بودن این نوع صورتها این است: عدم علت، علت است بر عدم معلول. پس اگر این صورت علت برای هیولی باشد، عدم او، عدم هیولی را در پی دارد. و این امری است محال.
2- دلیل دوم: این دلیل شامل هر دو قسم صورتها میشود- همانا ما دلیل آوردیم که شکل همراه و مقارن با جسمیت یا قبل از جسمیّت است و دلیل آوردیم بر این‌که هیولی سبب شکل است؛ پس هیولی مقدم بر شکلی است که آن شکل همراه جسمیت و یا قبل از جسمیت است. بنابراین هیولی مقدم بر جسمیت است. حال اگر جسمیّت علت برای هیولی باشد، لازم میآید که هر یک از هیولی و جسمیت بر یکدیگر مقدم باشند و این امری است محال.
اشکال بر دلیل دوم: این دلیل به دو جهت ضعیف است؛
اول: شکل عبارت است از هیأتی که به سبب احاطه یک حد یا چند حدّ که مقدار آنها زیاد باشد (یعنی سطح یا حجم)، حاصل شده است؛ پس آن هیأت در وجود، متأخر است از آن حد یا از آن حدود و آن حدود متأخر از آن مقدار هستند که خود آن مقدار متأخر است از جسم، جسمی که متأخر از صورت جسمیّه است، به خاطر اینکه تأخر امر مرکب از جزء خود واجب و ضروری است. بنابراین شکل از جسمیّت متأخر است به این مراتبی که گفته شد. پس چگونه ممکن است که انسان عاقل بگوید: شکل مقارن با جسمیّت یا قبل از جسمیت است؟ (یعنی ابتدا، صورت جسمیّه است بعد از آن جسم و بعد از جسم مقدار، بعد از مقدار، حدود و بعد از حدود، هیأت که مراد از هیأت همان شکل است حال فخر رازی میگوید با توجه به این چینش چگونه میتوان گفت: شکل همراه با جسمیت یا قبل از جسمیت است؟)
دوم: همانا این دور [یعنی جسمیت مقدم بر شکل و شکل مقدم بر جسمیت] بر نظر «شیخ» آنجا که میگوید صورت جزء العلّه (و شریک علت) برای هیولی است، نیز لازم میآید بلکه انجا سزاوارتر است؛ زیرا جزء علت مقدم بر علت است. [ این تقدم الشی علی نفسه است که امری است محال.]
[2-1-6. ابطال علت بودن هیولی برای صورت به دو دلیل]
1- این دلیل عام است (هم هیولای عناصر و هم هیولای افلاک): همانا هیولی قابل و پذیرنده است و شیء واحد نمیتواند هم فاعل باشد و هم قابل.
2- این دلیل مخصوص به هیولای عناصر است- همانا نسبت هیولی به همه صورتها، یک‌سان است، بنابراین محال است که هیولی علت برای صورت معینی باشد.
و اما ابطال فرضیه علت بودن هر یک از هیولی و صورت برای یکدیگر، به خاطر امتناع دور است.
اشکال، از آن روی که هریک از هیولی و صورت بر فرض از بین رفتن دیگری، ازبین خواهند رفت پس به تحقیق دور پیش میآید. (هیولی بدون صورت تحقق ندارد صورت هم بدون هیولی تحقق ندارد و این دور است.)
جواب: اینگونه نیست که هر آن‌چه در هنگام از بین رفتن شئی دیگر، از بین میرود، به دلیل از بین رفتن آن دیگر باشد، زیرا (به عنوان مثال) حرکت دست علت برای حرکت انگشتر است و هر یک از این دو حرکت با توقف دیگری، باز میایستد بنابراین تو به تحقق میدانی که همانا متوقف شدن حرکت دست علت برای متوقف شدن حرکت انگشتر است نه بالعکس (یعنی توقف حرکت انگشتر علت برای توقف حرکت دست نیست در مورد هیولی و صورت نیز چنین است با از بین رفتن هیولی صورت نیز از بین میرود اما با تغییر یا تبدیل صورت هیولی از بین نمیرود. البته در صور جسمیه چنین است نه در صور نوعیه.)
[3-1-6. ابطال این فرض که هیچ یک از هیولی و صورت در دیگری تأثیرگذار نباشد]
به خاطر این‌که اگر هر کدام از آن دو از دیگری و از هر آن‌چه که آن دیگری به آن محتاج است، بینیاز باشند، وجود هریک از آن دو با عدم دیگری امکانپذیر میشود، در حالی که به درستی ما این فرض را ابطال کردیم. بنابراین آن‌چه که بعد از ابطال این فرضها باقی میماند، این است که هر یک از هیولی و صورت به دیگری نیازمند اند، بدون این‌که دور پیش بیاید.
[2-6. نسبت هیولی و صورت]
راه کار اثبات این مُدّعا [جز العله بودن صورت] هیولی از یک سبب اصلی که عقل فعّال نامیده میشود، و از یک سبب مُعِین (کمک کننده) که همان شکلها و صورتهای فلکی پی در پی که لازمهی صورتهای پی در پی هستند، به وجود میآید. هنگامی که آن سبب اصلی [عقل فعال] و آن سبب معِین، جمع شدند، وجود هیولی تام و کامل میشود. صورت به واسطه هیولی تشخص مییابد و هیولی نیز به واسطه صورت تشخص مییابد و این امر دور را در پی ندارد. همانا ماهیت هر یک از هیولی و صورت علت برای تشخص دیگری است.
مسأله هفتم: صفات اجسام
و آنها سه صفت هستند:
[1-7. سطح، خط، نقطه]
جسم (تعلیمی) با بسیط [مراد سطح است] پایان مییابد و بسیط (سطح) نهایت و آخر جسم است. بسیط با خط پایان مییابد و خط نهایت و آخر بسیط است. خط با نقطه پایان مییابد و نقطه نهایت و آخر خط است.
(نظر فخر رازی؛ ) من میگویم: این مسأله تو را آگاه میکند بر این‌که بسیط نهایت جسم نیست، بلکه بسیط چیزی است که به واسطه او نهایت جسم حاصل میشود. چگونه بسیط نهایت جسم باشد و حال آنکه بسیط و خط هر دو از مقوله کم هستند و نهایت از مقوله اضافه است؟
[2-7. احکام مقدارها]
از آن روی که متناهی بودن جسم امری ضروری است؛ بنابراین محال است جسم در وجود خارجی از سطح جدا و منفک گردد. اما گاهی در ذهن از سطح جدا میشود، به همین دلیل ما در اثبات متناهی بودن جسم نیاز به برهان داریم. اما سطح پس گاهی در خارج نیز (علاوه بر ذهن) از وجود خط، جدا و مُنفک میشود و آن در کرهای است که حرکت و قطع و خط، در آن نباشد. پس زمانی که حرکت کند [فرض کنیم به حرکت وضعی حرکت نماید] به تحقق بالفعل محور و دو قطب و منطقه حاصل میشود.
و اما خط پس گاهی موجود میشود در حالی که نقطه ندارد مثل محیط دایره. اما مرکز (کره یا دایره) آنگاه بالفعل موجود میشود که قطرهای دایره باهم تلاقی کنند. یا آنگاه که کره حرکت (وضعی) داشته باشد [که در این صورت نقطهای در وسط آن ثابت میماند و آن نقطه مرکز خواهد بود] و یا با فرض مرکز برای او. قبل از این سه حالت مذکور، وجود نقطه در وسط دایره همانند وجود نقطهها در دو سوم و یک سوم و یک چهارم و دیگر قسمتهای کره که نهایتی ندارند، است. پس همانگونه نقطه پایانی دو سوم دایره، موجود نیست مگر بالقوه هم‌چنین است نقطه پایانی نصف. پس هنگامی که شنیدی در محدودهی دایره و داخل دایره نقطه است منظور وجود بالقوه نقطه است نه وجود بالفعل [و برای این‌که بالفعل گردد یا به واسطه اعراض باید باشد یا به طور فرضی].
[3-7. ترتیب وجودی مقدارها در خارج]
از آن روی که دانستی، نقطه پایان خط است و خط، نهایت سطح و سطح، نهایت جسم (تعلیمی یعنی حجم) ثابت می شود: جسم قبل از سطح است و سطح قبل از خط و خط قبل از نقطه است. (یعنی اول جسم و در پایان نقطه) اما آن چه که برعکس این ترتیب گفته میشود که همانا نقطه با حرکت خود خط را ایجاد میکند، پس خط سطح را، سپس سطح جسم را؛ (همگی) تخیّل است (یعنی خیالبافی است). آیا نمیبینی که همانا نقطه آنگاه که متحرک فرض شود پس به تحقیق چیزی برای آن فرض میشود که نقطه در آن حرکت کند. پس آن چیز ،خط یا سطح است؛ بنابراین حال نقطه بعد از حرکتش چگونه خواهد بود؟
مسأله هشتم: خلأ
خلأ محال است. برهان امتناع خلأ، مبتنی بر مقدماتی است.
1- همانا تداخل ابعاد محال است، دلیل این مطلب: به تحقیق ما مشاهده میکنیم هیچ جسمی در جسم دیگر، نفوذ نکرده و داخل نمیشود. و این امتناع به جهت مقداریّت (یعنی ابعاد جسمانی) است نه به جهت هیولی و نه به جهت سایر صورتها و اعراض.
2- همانا اگر خلأ موجود شود، باید مقدار (و ابعاد) داشته باشد. دلیل این مطلب: همانا خلأیی که بین دو دیوار خانه است، کمتر است از خلأیی که بین دو شهر است و آن خلأ کمتر است از خلأیی که بین زمین و آسمان است. در حالی که نفی محض نمیتواند مقدار مورد اشاره باشد؛ بنابراین خلأ بیعد مقداری است.
3- همانا وجودِ بعدی که قائم به



قیمت: 10000 تومان

متن کامل در سایت homatez.com
NameEmailWebsite

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *