مقاله با موضوع پيشگيري، جفري، وود، شهري، نيومن، CPTED، اليزابت، ساکنان

مناسب فرار، مانع رفتارهاي مجرمانه و فرار مجرمان گرديده و از ارتکاب جرم جلوگيري نمايد.
محيط کالبدي قادر است از طريق افزايش کنترل، مراقبت و نظارت فضاهاي شهري و مداخله شهروندان و پيوستگي ميان آنان بواسطه حضور در اماکن و فضاهاي شهري باعث پيشگيري و کاهش ارتکاب جرائم گردد.
از اواسط دهه 80 ميلادي با شکلگيري تئوري “جرمشناسي محيطي” و تئوريهاي ديگري چون “پنجرههاي شکسته” و تقويت اصول و مباني نظري پيشگيري وضعي، مباني نظري “پيشگيري از جرم از طريق طراحي محيطي “نيز قوت بيشتري يافت. البته ريشه جرمشناسي محيطي را ميتوان در اواسط قرن نوزدهم نيز مشاهده کرد و اصولاً مطالعه در مورد “نقاط جرمخيز” و مکانها خطرناک از قرن نوزدهم آغاز شده بود. در واقع از همين زمان بود که بر مکان به عنوان يکي از عناصر چهارگانه جرم (مجرم، بزه ديده، مکان و جرم) تأکيد شد. شايد بتوان اولين مطالعه سيستماتيک در اين مورد را مطالعه شاو و مک کي در سال 1942 دانست که مدل آنها، بعدها همواره مورد توجه ساير محققان بوده است )کلانتري،1385،45).
CPTED را ميتوان رهيافتي جديد دانست که سابقهاي ديرينه دارد. مفاهيم مرتبط متعددي در رابطه با CPTED وجود دارد که گاهاً موجب تداخل اين مفهوم با ساير مفاهيم مشابه ميشود. مفاهيمي چون فضاهاي قابل دفاع، امنيت محيطي، امنيت به وسيله طراحي، پيشگيري طبيعي از جرم، پيشگيري مبتني بر مکان و پيشگيري وضعي (در اين ميان اصطلاح پيشگيري وضعي از ساير مفاهيم جامعتر است و پيشگيري مکان مدار و امنيت محيطي نامهاي ديگر پيشگيري وضعي هستند).
در اين مبحث به دهههاي شکلگيري و تحول نظريهپردازي CPTED از دهه 60 ميپردازيم. CPTED اصالتاً به وسيله سي. ري. جفري ابداع و تنظيم شده است. در همين زمان اصطلاح محدودتري توسط اسکار نيون تحت عنوان “فضاي قابل دفاع” مطرح شد. هر دوي اين افراد کار خود را بر مبناي کار اسچلموآنجل، اليزابت وود و جين جاکوبز قرار داده بودند. کتاب جفري تحت عنوان “پيشگيري از جرم از طريق محيطي ” در سال 1971 منتشر شد اما کار وي مورد توجه قرار نگرفت و به فراموشي سپرده شد. کتاب نيومن که همزمان با کتاب جفري به چاپ رسيد (ولي بدون اينکه وي از جفري الهام گرفته باشد) فضاي قابل دفاع نام داشت. ديدگاه نيومن توسط ساير تئوريهاي مرتبط چون CPTED مورد تائيد و حمايت بود. نيومن، جفري را به وجود آورنده و منشاء اصلي اين مفهوم ميداند و اين تئوري را به وي نسبت ميدهد. ديدگاه نيومن در مورد فضاي قابل دفاع ديدگاه جفري را در مورد CPTED ارتقاء بخشيد و منجر به بازنگري مجدد کتاب توسط جفري شد. جفري جنبهها و ابعاد مختلف اين ديدگاه را بررسي کرد و آنها را گسترش داد و نهايتاً در سال 1990 کتاب خود را دوباره منتشر نمود. مدل جفري از مدل نيومن بسيار جامعتر و کاملتر بود زيرا نيومن مدل خود را صرفاً به “محيط ساخته شده” محدود ميکرد. (2000،Crowe).
2-6-2- روند تکاملي شکلگيري نظريه
تا اوايل دهه 60 و 70 ميلادي هيچ بحث سيستماتيکي از اين مبحث به ميان نيامده بود. شايد بتوان گفت که از دهه 60 ميلادي به بعد است که محيط فيزيکي و تأثير آن بر رفتارهاي افراد مورد توجه قرار ميگيرد. بيشتر تئوريپردازان CPTED معمار، طراح، يا برنامهريز شهري بودهاند. به عبارت ديگر اين موضوع ابتدا توجه معماران و طراحان شهري را به خود جلب کرد و جرمشناسان هنوز نيز نسبت به ورود به اين موضوع بي علاقه هستند. در زير چارچوب فکري مهمترين تئوريپردازان اين نظريه در دورههاي زماني ده ساله آورده شده است.
الف) دوره زماني اول: دهه 60
در دهه 60 ميلادي نظريه پردازاني چون اليزابت وود، جين جيکوبز و اسچلمو آنجل به بحث و بررسي در مورد اين شيوه از طراحي شهري پرداختهاند. شايد بتوان اليزابت وود (1961) را اولين کسي دانست که به ارتباط ميان محيط کالبدي وجرم پي برد. او در بررسيهاي خود به اين نتيجه رسيد که چگونه مشخصات کالبدي طرحهاي اجرايي مجتمعهاي مسکوني عمومي از ارتباطات و تماس شهروندان ساکن در بلوکهاي مسکوني، که از عمده هستههاي کنترل و مراقبت اجتماعي غيررسمي در محيط هستند جلوگيري مينمايد. از سوي ديگر به گفته اسکار نيومن يکي از مهمترين مدافعان اهميت محيط فيزيکي در رسيدن به اهداف اجتماعي اليزابت وود بود. هنگامي که وي مشغول کار در “انجمن ساختمانسازي شيکاگو” بود بيشتر تلاش خود را صرف محيط مسکوني پيرامون شهروندان طبقات پايين جامعه کرد تا افراد ثروتمند جامعه، در اين زمان وي اصول راهنمايي را تدوين نمود که در آن از طراحي و شکلدهي فيزيکي در پيشگيري از جرم و بالا بردن کيفيت زندگي و نظارت طبيعي، صحبت ميشد.اين اصول هيچگاه کامل نشد اما موجب برانگيختن افکاري شد که نهايتاً به ايجاد و تکميل تئوري CPTED منجر گرديد. (119،1973،Newman).
وي در کتاب خود با عنوان “جنبههاي اجتماعي خانهسازي در توسعه شهري” (1976) نظريات خود را تبيين نموده است. در همان حالي که وي تلاش ميکرد تا با تغيير در محيط کيفيت زندگي افراد را بهبود بخشيده و جنبههاي زيباييشناختي محيط را ارتقاء دهد در همان حال وي مجموعهاي از اصول راهنما را براي بهبود و ارتقاي شرايط امنيتي اين محيطها مطرح نمود. يکي از اهداف طراحي وي اين بود که روئيتپذيري واحدهاي آپارتماني را از طريق ساکنان آن ارتقاء دهد. ديگري ايجاد محيطي بود که در آن ساکنان بتوانند جمع شده و از اين طريق علاوه بر افزايش تعامل همسايگان با يکديگر، نظارت بر ساکنان محله به طور بالقوه افزايش يابد. (1976،Wood) به گفته نيومن مفهوم کنترل اجتماعي مورد نظر وود در مناطق مسکوني از طريق نظارت طبيعي به وسيله ساکنان ميسر ميشود. مناطقي که در خارج از ديد يا بلا استفاده و رها شده هستند، به طور ساده، بدون کنترل و نظارت تلقي ميشوند. همانطورکه جين جيکوبز اعتقاد داشت، وود نيز اذعان ميداشت که انواع خاصي از طراحيها ميتواند موجب کاهش فرصت کنترل اجتماعي غيررسمي ساکنان شود.نيومن مينويسد که احتمالاً اليزابت وود برجستهترين و اولين فردي است که طراحي اجتماعي را در حوزه مسکن و خانهسازي به کار گرفت. البته به واقع هيچگاه ايدههاي وود به طور گسترده در حوزه عملي و کاربردي نشر نيافته و اعتبار ايدههايش هيچگاه به طور واقعي موضوع آزمايشهاي تجربي محکم و قوي قرار نگرفت. (119،1973،Newman).
جين جيکوبز (1961) از دانشمندان طراحي شهري آمريکا و همزمان با وود بود که کتاب معروف خود “زندگي و مرگ شهرهاي بزرگ آمريکا” را در اين زمينه به رشته تحرير در آورد. وي به طرز ماهرانهاي، رابطه جرم و طراحي کالبدي محيط زندگي انسان را بيان نمود. او به اين نکته اعتقاد داشت که بين جرم و محيط زندگي انسان ارتباطي وجود دارد که قابل سنجش وکنترل ميباشد و توصيههايي در جهت پيشگيري از جرايم و افزايش موانع و ازدياد ترس مجرمين از ارتکاب جرم ارائه نمود. از آن جمله ميتوان به نظريه “چشمان خيابان” که کنترل و مراقبت فضاهاي شهري را از طريق اشراف و ديد به اين فضاها، با نصب تراسها و پنجرهها به نقاط اختفاء و کور که محل مناسبي براي مخفي شدن مجرمين يا انجام جرم است اشاره نمود (1961،Jacobs).
جين جيکوبز براساس تجربيات شخصي خود در شهر بوستون و برخوردهاي روزمره و نه براساس اطلاعات آماري نظريه خود را تدوين ميکند و در کتاب خود عليه شهر لوکوبورزيه يا شهرهاي مدرنيسم نقد نموده و خيابانهاي سرزنده را تمجيد کرده و آنها را امن ميداند. او جمله مشهوري در اهميت خيابان به اين مضمون دارد: “به شهر ميانديشم چه چيز به نظر ميآيد؟ اگرخيابانهاي آن خيابانهاي ملال آور باشد. شهر ملال آور و اگر خيابانها سرزنده باشد شهر سرزنده جلوه خواهد کرد”. او معتقد است سه عامل به خيابان سرزندگي ميدهد:
تمايز روشن و مشخص کردن شفاف مرز ميان فضاهاي خصوصي و عمومي
امکان مراقبت بصري و دائم روي خيابانها و فضاهاي عمومي (ساختمانها بايد به طرف گذر عمومي پنجره داشته باشد و يا تراس براي هر واحد پيشبيني شود)
پيادهروهاي خيابان بايد مورد استفاده قرار گيرد و در طبقه همکف کاربريهاي جاذب داشته باشد.
جين جيکوبز جوهر زندگي را ميزان تنوع، تکثر و انتخاب ميداند که اين عوامل سرزندگي و امنيت را با خود ميآورد و معتقد است به فضاها بايد امکانات متنوع و مختلفي داده شود که همه بتوانند در تمام حالات جسماني از آن استفاده کنند. او قواعدي را براي شهر ارائه ميدهد که عبارتند از:
هر ناحيه و منطقهاي به کاربريهاي بيشتري اختصاص يابد و حوزهها تک عملکردي نبوده و به يک فعاليت خاص محدود نگردد.
طول بلوکهاي ساختماني بيش از حد و حداکثر بيشتر از 900 فوت نباشد و امکان برخورد اجتماعي را افزايش داده و نفوذپذيري زيادتر گردد.
ساختمانهاي با قدمت مختلف در محل وجود داشته باشد چون ساختمانهاي قديمي به اعتبار محل کمک زيادي ميکند.
تجمع و تراکم بالائي از مردم در محل باشد (گلکار، 1380).
وي (جاکوبز) که سردبير مجله معماري (1964-1952) بود در زمينه طراحي

متن کامل در سایت homatez.com