پایان نامه درباره اجتماعی، طبقاتی، ، مارکس، وبر، مرتون، بوردیو، جوامع

دیگر عاملان اجتماعی استراتژیهایی دارند که به ندرت مبتنی بر یک هدف استراتژیهای واقعی است. به عقیده بوردیو که این نظریه را مطرح کرده است عاملان اجتماعی هنگام عمل، نظام های طبقه بندی کننده فوق العاده پیچیده ای دارند که هرگز به این عنوان درست نشدهاند و فقط در اثر ممارست عملی بسیار و یک فعالیت کاری قابل ملاحظه بدست میآید. در این صورت میتوان گفت ممکن است نظامهایی بوجود آید که با اینکه افراد نقش مهمی در آن دارند اما از وجود آنها بی خبر باشند.(بوردیو،1381: 211-208).
مفهوم طبقه توسط جامعه شناسان دیگری نیز بررسی شده است. از جمله موریس گینز برگ در کتاب جامعه شناسی خود، طبقه را به عنوان مجموعهای از افراد تعریف میکند که بر اصل مساوات کنار یکدیگر زندگی میکنند و بنا بر اصولی از جوامع دیگر متمایز است. ماک ایور نیز طبقه را به منزله بخشی از جامعه میداند که وجه تمایزش قبل از هر چیز فاصله اجتماعی است. سایر جامعه شناسانی که این پدیده را بررسی کردهاند بر آنند که طبقات به خصوص از وحدت منافع بوجود میآیند. کوبر و کنکل و عدهای از جامعه شناسان دیگر طبقات اجتماعی را به منزلۀ گروهایی تلقی میکنند که مقام و موقعیت مختلف دارند و این موقعیت نیز ممکن است ناشی از وضع طبیعی باشد یا اکتسابی بر اثر ابراز لیاقت و شایستگی.
بدین ترتیب یک سلسله مراتب طبقاتی بوجود میآید که بر طبق آن افراد و خانواده بر اصول اختلاف اعتبار، امتیاز یا عدم امتیاز، قدرت به طبقات مختلف تقسیم میگردند. (کینگ، 168،370،369).
همچنین طبقه اجتماعی را میتوان گروهی از افراد یا قشری از مردم دانست که دارای پایگاه اجتماعی مشابهی هستند و از لحاظ عواملی مانند امتیازات خانوادگی و پایگاه حرفه ای ـ آموزشی، درآمد با هم تقریبا مساوی هستند. مشخص است که این تعریف مجموعه ای از سلسله مراتب از نظر طبقه اجتماعی در بر دارد. به عقیده محسنی نظام های طبقات را میتوان در طیف گستردهای در نظر آورد که در یک سوی آن طبقات باز و در سوی دیگر طبقات بسته قرار دارند. در هندوستان طی سالیان دراز نظام قشربندی اجتماعی به گونهای بسیار متفاوت از سایر کشورها در جریان بود که آن را نظام کاست نامیده اند. براساس این نظام ارتقا روحی بستگی به این داشت که شخص در موقعیت کاستی که از قبل برایش تعیین شده بود زندگی کند. بروس کوئن درکتاب درآمدی بر جامعه شناسی مینویسد: طبقه اجتماعی به بخشی از اعضای جامعه اطلاق میشود که از نظر ارزشهای مشترک، فعالیتهای اجتماعی، میزان ثروت و متعلقات شخصی دیگر و نیز آداب معاشرت از بخشهای دیگر جامعه تفاوت داشته باشند. (محسنی، 1363: 270،250 ،259).
مایکل یانگ، جامعه شناس انگلیسی از نظام طبقاتی به عنوان لیاقت سالاری یاد میکند که هر فرد بر اساس لیاقت و شایستگی در جامعه ارتقا پیدا میکند.(توسلی وفاضل،1381: 250،249).
بنابراین با توجه به این تعاریف به نظر میرسد طبقه از نظر این جامعه شناسان شامل مفاهیمی چون گروه، مجموعهای از افراد و بخشی از جامعه است که هر یک از مفاهیم نقش بسزایی در ساختار اجتماعی جوامع دارند. اما از نظر ماکس وبر طبقه یک مفهوم جامعه شناختی نیست. طبقات فقط بنیان محکمی برای عملی مشترکند که غالبا مورد استفاده قرارمیگیرد. در این مورد اصطلاح طبقه، نمودار یک واقعیت اجتماعی خواهد بود.(گورویچ و مندارس،1354: 227).
وبر برای تعیین طبقه چندین بعد را در نظر گرفت. به عقیده او طبقه بر سه عنصر قدرت، ثروت و منزلت مبتنی است. شخص ممکن است برحسب یک متغییر در رتبه بالا و برحسب متغییر دیگر در رتبه پایین باشد .(بیرو، 1366: 44).
با توجه به اینکه نظام کاستی مصداقی از نظام طبقاتی است، ممکن است بعضی نظامها تغییر طبق را جایز و بعضی جایز ندانند. البته تفاوتی که بین دو نظام مطرح میشود بیانگر این است که در نظام کاستی تحرک اجتماعی امکان پذیر نیست. قدرت در قشربندی اجتماعی وبر بیان کننده نوعی خاص از سلسله مراتب است که در ساختار اجتماعی جوامع بیان کرده است. برخی نیز در تعریف طبقه قائل به دو رویکرد هستند:
رویکردی که اساساً طبقه را شرایط مادی و وضعیت اقتصادی میداند.
رویکردی که طبقه را منحصراً با ملاک اقتصادی نمیسنجد بلکه درتعریف طبقه علاوه بر ملاک پیشین شرایط و وضعیت غیر اقتصادی نظیر منزلت و شأن اجتماعی و خانوادگی و جداول ارزش ها و تفاوت جهان بینیها را موثر میداند.(سلیمانی، 1387: 56).
به نظر میرسد که دو رویکرد بالا بوجود آورده دو جامعه طبقاتی باشد.
جامعهای که سلسله مراتب طبقاتی آن بر اساس شرایط اقتصادی است.
جامعهای که ملاک اقتصادی را در کنار دیگر ارزشها قرار میدهد و در چنین جامعهای سلسله مراتب طبقاتی بر اساس ملاک های گوناگون است.
اکثر کتابهایی که درباره جامعه شناسی نوشته شده است دست کم یک فصل یا چند صفحه را به جامعه شناس معروف مارکس اختصاص دادهاند. اما به همان میزان مارکس مورد انتقاد همگان قرار گرفت. بنابراین کمتر کسی پیدا می شود که آراء مارکس را نشناسد. دیدگاه مارکسیستی از طبقات اجتماعی مبتنی بر شغل و وسائل تولید است. نظامی که در آن دو طبقه اجتماعی وجود دارد. محسنی این دیدگاه را رد میکند و میگوید: الگویی که فقط بر پایه شغل فرد باشد نمیتواند کاملا واقعیت تفاوتهای اجتماعی را توجیه کند.(محسنی،1363: 263).
به عقیده او موقعیت آدمی در جریان تولید، منشا تجارب مهم زندگی اوست. اما به طور خاص تجربه تعارض اقتصادی است که اهمیت دارد زیرا اعضای طبقه اجتماعی را وا میدارد تا به عقاید مشترک و کنشهای مشترک دست یابند. بنابراین قصد مارکس این است که ویژگیهای مجموعه اقتصادی و اجتماعی را تحت نظام تولید معینی کشف کند. ساختار طبقاتی که تجلی برجسته این مجموعه است زندگی اجتماعی را به صورت منظومههایی سامان میبخشد که از نظام تولیدی نشأت گرفتهاند. طبقه اجتماعی برای مارکس ابزاری برای تحلیل دو جنبه از زندگی اجتماعی است :
عامل پویش تاریخی.
به عنوان عامل تعیین کننده هویت اجتماعی افراد و رو بنای فرهنگی جامعه. در جامعه شناسی معاصر، اهمیت مفهوم طبقه اجتماعی ناشی از جنبه دوم یعنی بعد اجتماعی طبقه است نه نقش تاریخی آن. پیامدهای اجتماعی طبقه چنان نقش عظیمی ایجاد میکند که برای جامعه شناسان قابل چشم پوشی نیست.(اباذری،1381: 9،8).
به عقیده ژرژ گورویچ و هانری مندراس، طبقه نزد مارکس مفهومی مبتنی بر وحدت است. وی تمام خصایص مربوط به نابرابری را در این مفهوم گرد میآورد. به عقیده او افکار و اندیشه ها نیز نمودی طبقاتیاند و اندیشههای مسلط در یک جامعه اندیشه های مسلط آن جامعهاند. همچنین نمودهای قدرت دقیقا به طبقات اجتماعی وابستهاند. (گورویچ و مندراس، 1354: 274).
در اینجا باید از دو جامعه شناس مرتون و بوردیو نام برد که دیدگاهی مارکسیستی داشتند. مرتون از جمله کسانی بود که در قسمت عملکرد طبقات اجتماعی از مارکس تاثیر پذیرفته است با وجود این درباره نحوۀ تفکر هیچ یک از نظریه پردازان کلاسیک به طور منظم نوشتهای ارائه نداده است. پس میتوان آراء مرتون را، البته در بخش طبقات اجتماعی، مارکسیستی دانست. او در زمینه جامعه شناسی علم، بر روابط بینابینی نهاد اجتماعی علم و سایر حوزههای جامعه متمرکز بود؛ بخش اعظم کار او در ارتباط با برنامه جامعه شناسی علم بود که مورد حمایت بنیاد ملی علم قرار گرفت. این برنامه شامل بررسیهای تجربی درباره نظامهای ارزشیابی در چند رشته علمی بود. همچنین کوشید با جریانهای اصلی گسترش یابنده درتوسعه جامعهشناسی به توافق برسد هم از طریق گزارشهای جامعهشناسانه خود از نظریههای اجتماعی و هم از طریق تاکید نظری براهمیت بازشناخت دو سودایی جامعهشناسانه، که بوسیله ساختارهای اجتماعی تولید میشوند. این موضوع از چنان اهمیتی برخودار بود که وی را برآن داشت تا در این زمینه کتابی با عنوان نظریه اجتماعی و ساختار اجتماعی بنویسد تا آنجا که مورد استقبال همگان قرار گرفت و چاپ مجدد آن را در پی داشت.(گروثرز،1378: 39،45).
نظریات بوردیو نیز دربارۀ مفهوم طبقه عمدتاً ترکیبی از دیدگاه کارل مارکس و ماکس وبر است. او تحت تأثیر مارکس رابطه موقعیت طبقاتی و ابزار تولید را در نظر گرفته است و از وبر تحلیل گروههای منزلتی یعنی شیوۀ زندگی، سلیقه و پایگاه را الهام میگیرد.(ممتاز،1383: 150).
در دورهای دیدگاه مارکسیتی درباره طبقه اجتماعی مورد انتقاد جامعه شناسانی چون ژرژ گورویچ و ریمون آرون قرار گرفته است. آنها تعریف و تعیین طبقات اجتماعی را صرفاً با ضابطههای اقتصادی مردود میدانند و در تعیین طبقه عوامل روانی-اجتماعی را هم وارد میکنند.(محسنی،1363: 256).
3. نظام طبقاتی از دیدگاه دین شناسانالف : سنت گرایان ب: متجددین
از آنجا که بررسی نظام طبقاتی مورد توجه اکثر دانشمندان بوده لذا این موضوع میان دین شناسان مورد بحث است. البته ذکر این نکته لازم است که دین شناسی تنها در دو مفهوم

متن کامل در سایت homatez.com