پایان نامه درباره ظهور، شهود، مناسبت، مشاهد، حقایق، حقیقت، احکام، شهودی

هوی حق سبحانه امکان ندارد. زیرا شیء از نقیضش برنمی‌خیزد. هر آنچه که ظهور ندارد، ادراک نخواهد شد. زیرا ادراک حضور معلوم نزد عالم است و حضور جز استجلای معلوم نیست و لاوجود استجلا ندارد. پس نسب فی حد نفسها نامشهودند.
نسب از جهت یلی الحقی همان ظهورات و تجلیات حق سبحانه هستند که به عنوان موجودات و تعینات عینی و اشیای خارجی در جهان هستی تقرر دارند و موجود بالعرض هستند. هر ظهوری حاصل بروز صفات، تناکح اسما، اقتران به استعدادات و اتصاف به خصایص مراتب است. لذا هر یک از ظهورات احکامی ویژه و احوال و آثاری خاص دارند.
این ظهور دو ساحت دارد: یکی ظهور در ساحت وجود یعنی ظهور فی نفسه و دیگری ظهور در ساحت ادراک، یعنی ظهور للمدرک که ظهور فی نفسه در اینجا تشریح می‌شود و ظهور للمدرک در ذیل اصل تأثیرگذاری تبیین خواهد شد.
هیچ یک از اشیای متکثر جهان هستی به تمام حقیقتشان، ادراک پذیر نیستند و به شهود کسی درنمی‌آید. زیرا اولا حقیقت اشیا به ظهور است و ظهور به اسما. پس حقیقت اشیا به اسماست. ماهیت اسم نیز ذات حق سبحانه به همراه یک صفت بارز است و ذات حق نیز ادراک ناپذیر است. پس حقیقت هیچ از یک اشیا، از حیث وجود حق سبحانه، ادراک پذیر نیست. به گفتۀ ابن عربی « و لست أدرك من شي‏ء حقيقته/ و كيف أدركه و أنتم فيه»
ثانیا شناخت ما از اشیا از حیث حقیقت بشرط‌لایشان نیست، بلکه از حیث صفات، اعراض، احوال و لوازم‌شان است. زیرا اگر ادراک یک شیء از حیث حقیقت بشرط‌لایش باشد، باید ادراک مثل آن نیز امکان داشته باشد. زیرا حقایق از حیث حقیقت متماثل هستند و حکم دو مثل در آنچه که جایز است و جایز نیست، یکسان است. لذا شهود نه به حقیقت بشرط لای اشیا، بلکه به هویت بشرط شیء آنها تعلق می‌گیرد و آن شروط احوال و صفات و لوازمی هستند که از آن اشیا تفرع می یابند و نشأت می‌گیرند. از این رو شناخت ما از هر یک از اشیاء به همراه مجموعه‌ای از احکام ( = احوال و صفات و لوازمی ) است که هر یک از آنها را دربرگرفته‌اند. اگرچه باید یادآور شد که چه بسا حکمی که از یک شیء نشأت می‌گیرد، به دلیل وجود حیثی است که آن شیء به حکم دیگر متصف می‌باشد؛ یعنی شیء به حیثی است که آن حکم را داراست و آن حیث نیز خود حکمی است که پیش از آن حکم از آن شیء نشأت گرفته و شیء به آن متصف شده است. از این رو هیچ حکمی از احکام یک شیء از حقیقت من حیث هی هی آن شیء نشأت نمی‌گیرد.
با توجه به این، گونه دامنه ادراک شهودی اشیاء مشخص شده، اما شروط تعلق شهودی چیست؟
برای حصول تعلق، وجود سه اصل ضرورت دارد: اصل مناسبت، اصل ارتباط و اصل تأثیرگذاری. زیرا ادراک حضوری با تأثیر مدرَک بر مدرِک رخ می‌دهد و تأثیر گذاری با ارتباط وجودی آن دو امکان می یابد و ارتباط نیز جز از مجرای مناسبت به وجود نمی‌آید. بر این اساس صدرالدین قونوی با اشارت به این سه اصل می نویسد:
ان العلم الصحیح لایحصل بالکسب و التعمل و لاتستقل القوة البشریة بتحصیله مالم تجد الحق بالفیض الاقدس الغیبی و الامداد بالتجلی النوری العلمی الذاتی لکن قبول التجلی یتوقف علی استعداد مثبت للمناسبة بین المتجلی و المتجلی له حتی یصح الارتباط الذی یتوقف علیه الاثر … و الاثر من کل مؤثر فی کل مؤثر فیه لایصح بدون الارتباط و الارتباط لایکون الا بمناسبة.
اصل اول: مناسبت
نخستین بایسته شهود مناسبت مشاهِد و مشهود است. چنان که صدرالدین قونوی در رابطه مناسبت و مشاهدت می‌نویسد:
فعلى قدر المناسبة و صحّة المزاج الروحاني المذكور يقوى الكشف، و يصحّ و يكثر، و تعلو مرتبته، و تشرف نتائجه من العلوم و الأذواق و التجلّيات بشرط اقتران حكم الاسم الأوّل و مساعدته … و على قدر المباينة و قلّة المناسبة و ضعف الامتزاج و المزاج الروحانيّين يكثر الحجب و يقلّ الكشف و العلم و الإدراك الذوقي و لوازم ذلك كلّه.
مناسبت در مقابل مباینت به معنای نسبت معنوی‌ای است که بین دو شیء متناسب تعقل می شود. منشأ این نسبت وجود امر مشترکی است که دو طرف نسبت به احکام آن متصف و به آثارش مزین هستند؛ امری که به عنوان ما به الاشتراک و ما به الاتحاد منشأ تشابه و تماثل دو طرف نسبت می‌شود.
صدرالدین قونوی در تعریف مناسبت می‌نویسد :
المناسبة عبارة عن كل امر جامع بين شيئين أو أشياء تتماثل في الاتصاف بأحكامه و قبول آثاره، و تشترك فيه اشتراكاً يوجب رفع التعدد من بينها و الامتياز، لا مطلقا، بل من جهة ما يضاهي به كل منها ذلك الامر الجامع و ما فيها منه.
بایستگی این اصل – چنان که از قواعد کشفی و شهودی بر می‌آید – از آن روست که کسی طالب معرفت چیزی نیست، مگر آن که میان طالب و مطلوب، یعنی عالم و معلوم مناسبت وجود داشته باشد؛ « و اعلم انه لا يطلب شي‏ء غيره دون مناسبة جامعة بينهما هذا محال كشفاً » و « ان الشیء لایدرک بمایغایره فی الحقیقه و لایؤثر شیء فیما یضاده و ینافیه من وجه المضاد و المنافی » زیرا اگر تناسبی در بین نباشد، طلبی به وجود نخواهد آمد. چه این که مجهول مطلق مطلوب کسی نیست. با این وجود نباید پنداشت که بین طالب و مطلوب مغایرتی نیست و مطلوب نزد وی حضور دارد. زیرا طلب متفرع بر فقدان مطلوب نزد طالب است. وگرنه تحصیل حاصل خواهد شد و این با طلب تنافی دارد. پس چگونه می توان در طلب و ادراک میان تناسب و تغایر جمع نمود تا جایگاه مناسبت در شهود روشن گردد؟
برای پاسخ باید حقایق موجود در جهان هستی را کالبد شکافی نمود.
نخست آن که همه حقایق هستی نتیجه تناکح اسما هستند و ثمرۀ تناکح در هر یک از آن حقایق احکامی است به عنوان خواص و لوازم که برخی قریب و برخی بعیدند. یعنی برخی آشکارند و برخی نیز از دسترس به دور و از دیده پنهانند؛ چنان که خود آن حقایق نیز از آن حیث که حقایق هستند، پنهانند.
دوم آن که انسان از حیث جمعیتش با تک تک حقایق هستی مغایرت دارد و از آن رو که نسخه جمعی همه آن حقایق است و احکام آنان را داراست، با همۀ آنان تناسب دارد. هر چند این تناسب بر پایه ظهور و خفای آن احکام در جان و جهان برای مدرِک به دو قسم تناسب خفایی و تناسب ظهوری تقسیم می پذیرد، که تناسب خفایی پیش از شناخت حکمی از احکام مشهود است و تناسب ظهوری مقتضی شناخت آن حکم است.
با این دو مقدمه می توان جایگاه مناسبت را در شهود تبیین نمود. زیرا مناسبت پل ارتباطی مشاهد و مشهود در شهود است. به گفتۀ صدرالدین قونوی: « حکم المناسبة [ ای المناسبة الظاهرة لا الخفیة ] یقتضی الشعور بما یراد معرفته … فمتی طلب معرفة شیء فانما یطلبه بالامر المناسب لذلک الشیء منه » به این معنا که مشاهد به عنوان ناظر از آن حیث مشهود را مشاهده می کند که از آن حیث با آن تناسب دارد. این حیث همان حکم آشکار (= صفت، خاصه و لازم آشکاری ) است که مشاهد با مشهود تناسب دارد. مشاهد هر زمان که بر این حکم ظاهر آگاه گشته، آن را پلی برای آگاهی از احکام باطنی قرار می‌دهد و حکمی از احکام پنهان مشهود را ادراک می‌کند و با آگاهی بر آن، به حکم باطنی و پنهان در خویش نیز آگاهی می‌یابد و در حد این حکم تناسب از تناسب خفایی به تناسب ظهوری مبدل می‌شود. این روند با اشتداد تناسب و ازدیاد معرفت همراه است. صدرالدین قونوی درباره گذر از حکم پیشین به حکم نوین در مسیر ادراک می‌نویسد:
ثم نقول، و صورة كل شي‏ء ما يتعلق به الإدراك الأول و يستدعى التعدي منه الى طلب معرفة ما ورائه بالنسبه الى طالب غاية كل شي‏ء حال طلب معرفته من حيث الحقيقه فافهم.‏
اصل دوم: ارتباط حضوریدومین بایسته شهود ارتباط و اتصال مشاهد و مشهود است که « فمطلق الادراک اسم لحقیقه اتصال المدرک بالمدرک و هو کالجنس. » زیرا شهود نوعی ادراک است و ادراک نیز با اقتران مدرَک با مدرِک تحقق می‌یابد و چون شهود ادرک حضوری مشهودی خارج از دامنه وجودی مشاهد است، لذا این اقتران با ارتباط وجودی مشهود به مشاهد حاصل می‌شود؛ ارتباطی مستقیم و بی‌واسطه که در آن مشاهد بر اثر اشتداد وجودی و سعه وجودی در مرتبه وجودی مشهود قرار گرفته و با آن نسبت ادراکی – شهودی حاصل کرده است. از این رو مقصود از این ارتباط به معنای اتحاد است که به صیرورت دو طرف نسبت به یک شیء تعریف می‌شود و نه مطلق ارتباط، بلکه ارتباطی که با نسبت یاد شده همراه است که برای عموم اهل معرفت و شهود به نحو اتصالی و برای اهل عصمت و ولایت از نبی (ص) و وصی (ص‌) به نحو احاطی است که در آینده از آن سخن خواهیم گفت و در اینجا فقط به تعبیر شیخ اشراق از علم حضوری اتصالی شهودی سخن می‌گوییم و آن را محور و اصل قرار می‌دهیم.
این نسبت ارتباطی‌ شهودی دو مؤلفه ذاتی دارد:
الف: مقارنه و مواجهه وجودی. هم چنان که در رؤیت حسی مدرک باید مقارن محسوس بوده باشد و محسوس نیز باید در برابر حدقه چشم قرار گیرد، در شهود نیز مشاهد باید با مشهود تقارن وجودی داشته باشد و مشهود نیز باید با قوه شناخت شهودی مواجهه پیدا کند تا

متن کامل در سایت homatez.com

About: admin