مقاله درباره بهلول، ق)، بغداد، شبلی، (وفات، جنون، عقلای، حکومت

خطرناکی ست که به زبان حافظ «در کم‌خردی از همه عالم بیش است». کسی با او همدلی و همسخنی نمی‌کند بلکه همگان به‌ویژه اهلِ کسب و کار و بازار بر کم‌خردی او خنده می‌زنند.(آشوری،1390 :43) عقلای مجانین از این دسته اند.
بر روی هم، در شناخت عقلای مجانین باید سه ویژگی را مدّنظر داشت:
1- بیداری روحی که بیشتر مبتنی بر حکمت دینی (در معنای عام خود) است 2- ورای منطق عادی و معمولِ مردمِ عصر بودن 3- داشتنِ بیانِ هنری و آشنازدایی شده.
2-9- آشنایی با عقلای مجانین مشهور
هرچند بیشتر عقلای مجانین افرادی گمنام و ناشناس بودند؛ اما در میان ایشان شخصیت‌هایی شناخته شده‌ و نام‌آشنا، چون بهلول و شبلی و معشوق طوسی نیز بودند که از لابلای حکایات و اشاراتِ تذکره‌ها می‌توان چهره‌ی تاریخی‌شان را ترسیم کرد. در ادامه با مختصری از زندگی این سه، آشنا می‌شویم:
2-9-1- بهلول
از نخستین کسانی که در سده‌ی دوم هجری دیوانه‌ی فرزانه لقب گرفتند، سلطان مجذوبان ابووهیب بهلول‌بن عمرو صیرفی کوفی است که در متون عرفانی جایگاهی بلند یافته و در صف «مشاهیر اولیاء» درآمده است. به گفته‌ی بروکلمان، بهلول از قدیم‌ترین پیشروان تصوّف بود که در زهد به او مثل می‌زدند. واژه‌ی بهلول در قاموس‌های کهن عربی به معنی انسان‌ باحیا و بخشنده، خندان و جامع‌ همه‌‌ی نیکی‌هاست. بیشتر منابع، بهلول را کوفی و کنیه‌اش را ابو وهیب آورده‌اند. به دلیل جایگاه او در تصوّف، «بهلول ابدال» نیز خوانده شده است. پیش از بهلول مورد نظر ما، نام بهلول به عنوان اسم خاص مطرح بوده است و بعد از این بهلولِ معروف، این واژه مرادفِ عاقل‌ِ مجنون و بهالیل هم‌معنی با عقلای مجانین به کار رفته است.
در پاره‌ای منابع، بهلول عموزاده‌ی‌ هارون‌الرشید معرفی شده است و برخی گفته‌اند که بهلول همان احمد سبتی فرزند ارشد‌ هارون‌الرشید بود که از دربار پدر کناره گرفت و به عبادت خدا مشغول شد و در 184ه ق درگذشت. حتّی در برخی حکایت‌ها بهلول برادرِ خلیفه (هارون‌الرشید) و در یک حکایت خواهرزاده‌ی وی دانسته شده است؛ البته هیچ‌یک از این نسبت‌های خانوادگی از جهت تاریخی قابل اثبات نیست. تاریخ درگذشت بهلول به درستی دانسته نیست. ذهبی تصریح کرده که سال وفاتی برای بهلول نیافته؛ ولی شرح حال و حکایت‌های او را در وقایع سال 190 ه ق آورده است. صفدی و کتبی درگذشت بهلول را حدود سال 190ه ق ذکر کرده‌اند. ابن جوزی و ابن کثیر سال 192 ه ق و فصیح خوافی سال 196 ه ق را سال درگذشت بهلول دانسته‌اند. ابن تغری نیز درگذشت او را در وقایع سال 183 ه ق آورده است.
آرامگاه بهلول در بغداد توسط نیبور تبیین گشته است. با نوشته‌ای بر روی سنگ مزار که تاریخ آن 501 ه ق است و از بهلول با عنوان «سلطان مجذوبان» و یک «روح و شخصیت ناشناخته» نام برده شده است. این آرامگاه در شونیزیه در غرب بغداد بوده و علاوه بر بهلول گروهی از عارفان را در آنجا به خاک سپرده بودند. رحمی کریمه‌ای که در سال 1160 ه ق همراه سفیر عثمانی از راه بغداد به ایران می‌آمده، گور بهلول و جمعی از عارفان از جمله جنید، معروف کرخی، سری، بشر حافی و داود طایی را در آن گورستان دیده است.
درباره‌ی علت جنون بهلول یا تظاهر وی به جنون (تجانن) دو دلیل آورده‌اند: الف) هارون‌الرشید برای کشتن امام موسی کاظم (ع) از دانشمندان عصر خود خواست که فتوی به قتل امام دهند؛ جملگی چنین کردند و بهلول به راهنمایی امام (ع) خود را به دیوانگی زد و خویشتن را از تکلیف ‌هارون رهایی بخشید. پیش از بهلول نیز تظاهر به جنون را درباره جابربن یزید جعفی، محدث و مفسر و از اصحاب امام باقر (ع) و امام صادق (ع) آورده‌اند؛ البته جنون جابر موقتی[=ادواری] بود؛ ولی بهلول به دلیل تقیّه، تمام عمر خود را به دیوانگی زد. ب) برای فرار از پیشنهاد‌هارون‌الرشید مبنی بر پذیرفتن سمت قاضی‌القضاتی بغداد. (مارزلف،1388،12)
البته بعید نیست هر دو روایت ساخته‌ی اذهان مردمی باشد که به دلیل ناتوانی از درک شخصیت پیچیده‌ی عقلای مجانین و توجیه حالات متناقض‌نمای آنها، که رفتاری ابلهانه و گفتاری حکیمانه داشتند با پیش کشیدن موضوع تجانن (تظاهر به جنون) و تقیّه، خیال خود را از حل پارادوکس مجانین آسوده کرده‌ باشند.
درباره‌ی تشیّع بهلول ظاهراً تردیدی نیست. جاحظ بصری (وفات: 255 ه ق) عبارت “بهلول کان یتشیّع” را آورده و تشیّع بهلول را به صراحت بیان کرده است. ابن عبد ‌ربه اندلسی (وفات 328 ه ق)، نیشابوری(وفات 406ه ق) حصری قیروانی (وفات 412ه ق) ابوسعید آبی (وفات421 یا 422ه ق) راغب اصفهانی (وفات 502 ه ق) و ابن حمدون (وفات 562 ه ق) نیز همین عبارت جاحظ را نقل کرده‌اند. بسیاری از دانشمندان و نویسندگان پس از سده‌ی ششم هجری نیز چنین کرده‌اند(برای پرهیز از اطاله‌ی کلام، خوانندگان عزیز را به مقدمه‌ی کتاب “بهلول‌نامه” ارجاع می‌دهم). بهلول در میان «اهل حق» نیز جایگاهی بلند دارد. اهل حق که عقایدی التقاطی از دین اسلام و آیین ایران باستان دارند، برای بهلول مقامی قائلند که بخش اندکی از آن مربوط به بهلول تاریخی است و دیگر بخش‌های آن بهلول را دارای مقامی فوق بشری دانسته و با عنوان «بهلول ماهی» معرفی می‌کند، با سروده‌هایی منسوب به بهلول و یارانش به زبان کردی و لهجه گورانی در نظام ده هجایی. برخی ابیات عربی نیز در میان این سروده‌ها دیده می‌شود.(مارزلف،1388،17)
2-9-2- شبلی
شبلی، دلف بن جحدر نام داشت و به قولی جعفربن یونس. در سامره به دنیا آمده بود(حدود 247ق) و اصل وی از خراسان بود، از ولایت اشروسنه. پدرش ظاهراً از اشروسنی‌هایی بود که با افشین – خیدربن کاوس – به دستگاه معتصم خلیفه راه یافته بودند. اینکه خود وی بعدها در دستگاه خلیفه تقرّب یافت و گویند به حکومت دماوند هم رسید، می‌بایست به سبب خدماتی باشد که در جریان توقیف و محاکمه‌ی افشین به خلیفه کرد. خود وی چنانکه از روایات برمی‌آید خیلی بیش از آنچه برای یک والی دماوند و یک جنگجوی اشروسنی لازم باشد با فقه و حدیث سروکار داشت. می‌گویند فقیه و متکلّم بود؛ در فقه، مذهب مالکی داشت و در کلام بر طریقه‌ی حارث محاسبی بود. با این همه آنچه وی می‌جست ورای این مایه علم و معرفت رسمی بود؛ حتی یک وقت از یک تن از یاران خویش پرسیده بود، چه گویی در باب علمی که دانش علما در پیش آن تهمتی بیش نیست. اما قبل از گرایش به تصوف با وجود تبحر در علوم فقها و متکلمان، خودش اهل زندگی بود. اهل عشرت و صبحت و اهل جاه و حشمت به علاوه، قریحه‌ی شاعرانه داشت و چنان علاقه‌ای به شعر نشان داد که بعدها ابوالعلاء معری در رساله‌ی الغفران خویش او را مخصوصاً به همین عنوان تلقی می‌کرد. با چنین سوابق، نه انکاری که در حق حلاج نشان داد غریب بود نه شور و هیجانی که بارها او را تا حدّ یک جنون الهی کشانید. درباره‌ی مبادی احوالش روایات مختلف است؛ امّا اگر روایت عطار را بتوان پذیرفت، می‌بایست قبول کرد که عمل واقعی وی در دستگاه خلافت همین حکومت دماوند بوده است.
گویند بعد از ترک حکومت و عنوان و جاه و حشمت به بغداد بازگشت و نزد خیر نساج (وفات 322) از صوفیه و زهاد معروف عصر رفت و بر دست او توبه کرد؛ امّا وی شبلی را نزد جنید فرستاد، حرمت جنید را. باری بعد از توبه، شبلی بنابر مشهور نخست به دماوند بازگشت. آنجا که وقتی همچون والی حکومت کرده بود، مثل یک دریوزه‌گر از خانه‌ای به خانه‌ای می‌گشت و حلالیت می‌طلبید، در بازگشت به بغداد نزد جنید رفت و نزد او فوق‌العاده عزیز شد تا آنجا که جنید در حق وی می‌گفت: هر قومی را تاجی هست و تاج این قوم شبلی است. در ادب صوفیه با آنکه اثر مستقلی از او معروف نیست، اقوال او در شمار شطحیات صوفیه اهمیت دارد. چنانکه در شرح پاره‌ای از سخنان او در کتاب اللمع سراج به تفصیل سخن رفته است. در مکتب صوفیه‌ی بغداد اقوال شطح‌آمیز، نظیر آنچه مایه‌ی ملامت حلاج شد اظهار کرد؛ اما گویا جنونش – چنانکه خودش گفته بود – و عدم ارتباطش با عوامل مخالفِ خلیفه‌ی عباسی باعث شد تا از آن اقوال گزندی به وی نرسد. حساسیت او چنان بود که هر واقعه و هر مشاهده‌ای ذوق او را تحریک می‌کرد و به هیجان می‌آورد.
یکبار چندین شبانه‌روز در زیر درختی دست‌افشانی می‌کرد و می‌گفت: هوهو. دوستان که آنجا وی را به آن حال دیدند سبب آن بیخودیش را پرسیدند. وی فاخته‌ای را نشان داد که بر شاخ درخت کوکو می‌کرد و شبلی در موافقت او در جوش و خروش آمده. رفتاری که در حق حلاج کرد، ظاهراً از اسباب مزید شوریدگی‌های وی گشت. می‌گویند بیست و دو بار او را به بیمارستان– یعنی به دیوانه خانه- بردند. در بیمارستان ظاهراً چندبار نیز وی را زنجیر کردند و درین‌باره بعضی حکایات نیز راجع به وی نقل کرده‌اند که یادآور قصه‌های دیوجانس و بهلول است. یک‌بار وقتی یاران او را به بیمارستان بردند و زنجیر کردند، گفت: در

متن کامل در سایت homatez.com