مقاله درباره علّت، معلول، ناقصه، ابن‌سينا، فاعلي، قسم، «ب»، «الف»

دیگر شود، از آن به علّت تعبیر کرده‌اند.
1-1-2. معانی اصطلاحی علّت در فلسفه
فيلسوفان مسلمان براي علّت دو تعريف ارائه داده‌اند:
1- هو الشيء الذي يحصل من وجوده وجود شيء آخر و من عدمه عدم شيء آخر؛ يعني علّت چيزي است که از وجودش، وجود چيز ديگر و از عدمش عدم چيز ديگر حاصل مي‌شود. يا گاهي تعريف را مختصرتر مي‌کنند و مي‌گويند: هي ما يجب به وجود شيء آخر؛ يعني علّت چيزي است که از وجودش چيزي ديگر واجب مي‌گردد. اين تعريف در واقع تعريفي اخص از علّت و دامنه‌اش بسيار محدود است و فقط شامل علّت تامه مي‌شود و بقيه‌ي اقسام علل را ـ که در ادامه خواهد آمد ـ نمي‌توان بر اساس اين تعريف علّت ناميد. بدين جهت وقتي فلاسفه‌ي اسلامي واژه‌ي علّت را به صورت مطلق به کار مي‌برند، اين تعريف مد نظر آنها نيست.
2- بوعلي در کتاب «النجاة» فصل دوازدهم از مقاله‌ي اولي بيان مي‌کند که علّت چيزي است که يا به خودي خود يا بواسطه‌ي ديگري منشاء قوام پديده‌ي ديگري مي‌گردد. ابن‌سينا با اين بيان هم به علّت ناقصه و هم به علّت تامّه اشاره کرده است.
ابن‌سينا در این بیان معنای فراگیرتری از علّت را اراده کرده است. وی علّت يا مبداء را چنين تعريف مي‌کند که «و المبداء يقال لکل ما يکون قد استتم له وجود في نفسه اما عن ذاته و اما من غيره ثم يحصل عنه وجود شيء آخر و يتقوم به»
امام فخررازي، علّت را به صورت واضح‌تري اینگونه تعريف کرده ‌است که «العلة ما يحتاج اليه الشيء في حقيقته و وجوده» به این معنا که علّت چيزي است که شيء در حقيقت و وجودش بدان نيازمند است.
اين تعاريف مقداري ابهام دارند، اگر آنها را به صورت مطلق در نظر بگيريم بيشتر به علّت فاعلي اشاره دارند. علاوه بر آن، ممکن است اين ابهام ايجاد شود که اين تعاريف جامع نيستند؛ چون براي تحقق يک امر هم بايد شرايط و ابزار فراهم شود و هم موانعي براي تحقق معلول وجود نداشته باشد، اما در اين تعاريف هيچ اشاره‌اي به وجود شرايط و ابزار و عدم موانع نشده است. ملاصدرا در اسفار براي رفع اين اشکالات، دو قيد ديگر به اين تعاريف افزود و در مجموع با سه قيد علّت را اينگونه تعريف کرده ‌است که «هو ما يتوقف عليه وجود الشيء فيمتنع بعدمه و لايجب بوجوده.» از این تعریف نکات زیر مستفاد می‌شود:
1- شيء در وجودش به علّت نيازمند است.
2- در صورت عدم تحقق علّت، تحقق معلول محال است.
3- در صورت تحقق علّت، وجود معلول واجب و ضروري نيست.
با اين تعريف، ضرورتي ندارد که بحث شود شرايط، آلات و ادوات جزء کدام قسم از علّت هستند، علاوه بر آن، شامل همه‌ي اقسام علل مي‌شود و انصرافي به علّت فاعلي ندارد.
با اين توضيحات روشن شد که مفهوم علّت دو اطلاق دارد که بين اين دو مفهوم رابطه‌ي عام و خاص مطلق برقرار است؛
1- بالمعني الأعم [علّت ناقص]: گاهي مي‌گوييم علّت به اين معنا که ما يتوقف عليه شيء آخر. يعني چيزي که چيز ديگري بر آن متوقف است؛ و به عبارت ديگر چيزي که متوقفٌ عليه چيز ديگر است. اگر به اين معنا منظور باشد، متوقفٌ عليه أعم است از اينکه علّت تامه باشد يا علّت ناقصه باشد. اعم است از اينکه مادي باشد يا مجرد. به اين امر علّت اطلاق مي‌شود، خواه شرط باشد، حقيقي باشد و يا از انواع علّت ناقصه باشد. علّت به اين معنا يک مفهوم عام و فراگير است که همه‌ي امور ياد شده را در بر مي‌گيرد. در اين تعريف همين اندازه که از عدم «الف»، عدم «ب» لازم آيد، براي علّت بودن نسبت به «ب» کافي است، حتي اگر وجودش، وجود معلول را ضروري نکند. علّت به این معنا یک مفهوم عام و فراگیر است که همه‌ی امور یاد شده را در بر می‌گیرد.
2- بالمعنی الأخص [علّت تامه]: علّت دارای دو معنای دیگری نیز هست که هر دو أخص از معنای اول است؛ گاهی علّت به معنای موجودی برای تحقق یافتن موجود دیگر است. بنابراین اصطلاح، تنها وقتی می‌توانیم بگوییم «الف» علّت است برای «ب» که همانگونه که از عدم «الف» عدم «ب» لازم می‌آید از وجود «الف» نیز وجود «ب» لازم آید، در حالی که بنابر اصطلاح نخست، همین اندازه که از عدم «الف» عدم «ب» لازم آید، برای علّت بودن «الف» نسبت به «ب» کافی است. در معناي اول معلول بدون علّت امکان تحقق يافتن ندارد. ولي در معناي دوم علاوه بر اينکه معلول بدون آن تحقق نمي‌يابد اين شرط هم لحاظ شده که وجود معلول توسط آن واجب مي‌شود. يعني تا علّت يافت شد معلول هم ضرورت پيدا مي‌کند. و علّت به اين معنا منحصر مي‌شود به علّت تامّه.
3- گاهی نیز واژه‌ی علّت اطلاق می‌گردد و منظور از آن علّت فاعلی می‌باشد. یعنی آنچه واقعیت و هویت معلول را افاده می‌کند. مانند آن‌جا که گفته شده میان علّت و معلول سنخیت برقرار است. و یا معلول عین ربط به علّت است، و یا وجود علّت شدیدتر و قوی‌تر از وجود معلول است. در همه‌ی این موارد مقصود از علّت، علّت فاعلی است؛ یعنی آنچه حقیقت و واقعیت معلول را جعل و افاضه می‌کند. ابن‌سينا در نجات چنین می‌گوید که «و اعلم، أن الفاعل ـ الذى يفيد الشىء وجودا بعد عدمه ـ يكون لمفعوله أمران: عدم قد سبق، و وجود فى الحال.»
هر چند از بيان ملاصدرا جهت درک بهتر تقسيم علّت به ناقصه و تامّه استفاده کرديم اما با دقت در آثار ابن‌سينا پي مي‌بريم که وی نيز در آثار خود تقسيم علّت به ناقص و تامه را بيان کرده است. همانطور که گذشت ابن‌سينا در فصل دوازدهم از مقاله‌ي اولي در کتاب «النجاة» بيان مي‌کند که «و المبدأ يقال لكل ما يكون قد استتم له وجود فى نفسه إمّا عن ذاته و إمّا عن غيره، ثم يحصل عنه وجود شىء آخر و يتقوّم به، …» به این معنا که علّت چيزي است که يا به خودي خود يا بواسطه‌ي ديگري منشاء قوام پديده‌ي ديگري مي‌گردد. ابن‌سينا با اين بيان هم به علّت ناقصه و هم به علّت تامّه اشاره کرده است.
1-2. اقسام علل
علّت را می‌توان از جنبه‌های گوناگون به اقسامی تقسیم کرد که در ادامه به این تقسیمات اشاره می‌شود.
1-2-1. علل چهارگانه
ابن‌سینا در آثار خود علّت را به چهار قسم تقسيم کرده است که اين تقسيم را مشهور فيلسوفان پذيرفته‌اند. وی چنین بیان می‌کند که هر ممکن‌الوجودي مرکب از ماهيت و وجود است، اين دو در تحليل عقلي غير از يکديگرند. ممکن‌الوجود از حيث ماهيت و وجودش داراي علل خاصي است. پس مي‌توان گفت علل به لحاظ کلي دو قسم‌اند:
الف) علل ماهيت
ب) علل وجود
1-2-1-1. علل ماهيت که خود دو دسته‌ هستند؛ يا ماهيت با آن علّت بالقوه است که به آن «علّت مادي» مي‌گويند و يا ماهيت با آن علّت بالفعل است که به آن «علّت صوري» مي‌گويند.
1-2-1-2. علل وجود هم دو دسته است؛ يا مقارن با معلول‌ هستند و يا مباين، علّتي که مقارن با معلول است، «موضوع» ناميده مي‌شود و عللي که مباين با معلول هستند يا عليّتش همان «ايجاد» است، به آن علّت فاعلي مي‌گويند و اگر ايجاد به خاطر آن تحقق يابد، اين علّت را «علّت غايي» گويند.
ابن‌سينا در کتاب اشارات و تنبيهات به چهار علّت «مادي، صوري، فاعلي و غايي» اشاره کرده ولي در کتاب ديگر خود يعني الشفاء علاوه بر علل جوهر، به علّت مختص اعراض که موضوع است هم اشاره مي‌کند. شيخ در بخش الهيات از کتاب «الشفاء» تصريح مي‌کند که علل از يک جهت چهار قسم و از جهتي ديگر پنج قسم هستند؛ به اين معنا که اگر بين موضوع و ماده فرق قائل شويم تعداد علل به پنج قسم مي‌رسد و اگر اين دو را يکي بدانيم، همان چهار قسم خواهند بود.
قابل ذکر است که اگر علّت تامه را در سببيت خود بي‌نياز از غير تعريف کنيم، این علّت ناقصه است که مقسم تقسیم فوق قرار می‌گیرد و به علّت فاعلي، غايي، مادي و صوري تقسيم مي‌شود. براي درک بهتر اقسام علّت ناقصه مي‌توان گفت علّت فاعلي، علّتي است که معلول را ايجاد مي‌کند، که از آن به «ما منه الوجود» تعبير مي‌کنند. علّت غايي، علّتي که ايجاد معلول بخاطر آن است که از آن به «ما لاجله الوجود» تعبير مي‌کنند. علّت صوري، آنچه به واسطه‌ي او معلول بالفعل است و علّت مادي هم آنچه که معلول با او بالقوه است. علّت فاعلي و غايي هم در موجودات مفارق تحقق دارد و هم در موجودات مادي، ولي علّت صوري و مادي فقط در موجودات مرکب مادي معنا پيدا مي‌کند که به آنها «علل قوام» یا «علل داخلي» نيز گفته مي‌شود، همانگونه که به علّت فاعلي و غايي به «علل خارجي» یا «علل وجود» تعبير مي‌شود. تقسيم مشهور علّت به چهار قسم به ارسطو مي‌رسد و مثال تختخواب چوبي را براي تبيين آن آورده است؛ چوب علّت مادي، شکل تختخواب علّت صوري، نجار علّت فاعلي و بهره‌گيري عملي از تختخواب علّت غائي آن محسوب مي‌شود.
بحث تمايز وجود و ماهيت كه از ابتكارات فارابى و ابن‌سينا است با مبحث عليّت ارتباط تنگاتنگى دارد و همانطور که گذشت ابن‌سينا نيازمندى موجود به علّت را هم در حيطه‌ی ماهيت مطرح مى‌كند و هم در حوزه‌ی وجود؛ اما عليّت بر مبناى وجود از چنان

متن کامل در سایت homatez.com

About: admin