پایان نامه درباره ، دين، پديدارشناسى، پدیدارشناسی، دین، تاريخ، اديان، فلسفه

پديدارهاى عالم» خواند. پديدارشناسى از اين نگاه روش كشف قوانينِ كلّى حاكم بر قواى جواهر طبيعى است. با اين همه، آن‏چه را امروزه پديدارشناسى مى‏ناميم و از آن همچون روش يا مكتب در تفكّر معاصر غربى ياد مى‏كنيم، دستاورد ادموند هوسرل است.
طرح پديدارشناسى براى هوسرل، در اصل كوششى براى رهايى از بحران فلسفۀ جديد در پايان قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم است. مسأله اصلىِ فلسفه جديد آگاهى، و آرمان آن، علمى سخن گفتن است. تعبيرى كه هوسرل در پديدارشناسى خود به‏كار برده، «به سوی خود پدیدار» است؛ بازگشت به داده‏هايى كه در تجربه يا آگاهى به ما داده شده‏اند، و نه تجربه خارجى از عالم بلكه همين پديدارهاى آگاهى. ويژگى اصلى آگاهى «نسبت» است. آگاهى همواره آگاهى از چيزى است و اين نسبت ماهيت التفاتى آگاهى را نشان مى‏دهد. التفاتى بودن آگاهی بيانگر نوعى بازتاب و رؤيت درونى در آگاهى است كه بنا بر آن، ما نه به خود موضوع، بلكه به تجربۀ آن دست مى‏يابيم. موضوعات در اين تجربه همچون داده پديدار مى‏شوند.
هوسرل در پدیدارشناسی خود درصدد آن برمی آید تا اساس و پایۀ استواری برای همه دانشها خصوصا فلسفه فراهم آورد. مراد او از پدیدارشناسی فلسفه ای بود که همچون علم بر اصولی کاملا متقین استوار باشد. اما چنین فلسفه ای هنوز صورت حصول پیدا نکرده و حوزه فلسفه صرفا محل تفرقه آراء و تفاوت نظریات بود و بالنتیجه نمی توانست مبنای استواری برای علوم مختلف فراهم آورد. پس همه این فلسفه ها را می بایست به کناری نهاد و فقط به عین اشیاء توجه کرد و این است مراد هوسرل از تأویلی که در حوزه فلسفه می بایست صورت پذیرد. در این تأویل با کنار نهادن همه نظام های فلسفی و با روی آوردن به عین اشیاء می بایست در صدد دستیابی به معرفتی برآمد که در آن حجّیت و سندیت هیچ اندیشه فلسفی از پیش پذیرفته نشده و نسبت به هیچ چیز از پیش داوری نمی شود بلکه صرفا حکم عقل در تشخیص حقیقت معتبر گرفته می شود. در نیل به این معرفت از هر گونه سبق ذهن و باصطلاح پیش داوری در تفکر پرهیز می شود و صرفا بر آنچه که کاملا یقینی و از هر حیث تردیدناپذیر است، توجه می شود.
ب. تاریخچۀ پدیدارشناسی دین
دکتر محمود خاتمی در کتاب پدیدارشناسی دین، دربارۀ پیشینۀ این تعبیر می نویسد:
” در نيمه دوم قرن نوزدهم همراه با رشد و توسعه مطالعات تطبيقى اديان كه همچون يك علمِ ميان‏رشته‏اى از علوم و معارف گوناگون نظير زبان‏شناسى، باستان‏شناسى، روان‏شناسى، جامعه‏شناسى، تاريخ اديان و فلسفه دين بهره مى‏برد، روش نوى براى بررسى پديدارهاى دينى و دستيابى به مشتركات (و احيانا وحدت) اديان ظهور كرد كه آن‏را «پديدارشناسى دين» خواندند. تعبير پديدارشناسى دين، نخست به‏وسيله شنتپى دولاسوسایه در كتاب درسنامه تاريخ اديان (1886) به‏كار رفت. در اين كتاب، هدف، درك ذات و وحدت صورت‏هاى متكثّر اديان بود؛ از اين رو وى كوشيد تا پديدارشناسى دينى را در اديان گوناگون با يكديگر مطابقت دهد تا سرانجام، وحدت ذاتى نهفته در پس اين پديدارها برملا شود:
در وهله اوّل، پديدارشناسى دين در ابتدايى‏ترين صورت خود، رقيب تاريخ دين است؛ يعنى روشى براى تطبيق فرهنگى عناصرِ سازنده اعتقادات و افعال دينى است.
به‏نظر سوساى، روش وصف منظّم پديدارهاى دينى به‏منظور دستيابى به ماهيّت و ذات وحدانى نهفته در آن‏ها، دستور كار پديدارشناسى دين شد.”
پدیدارشناسی شنتپیه، ویژگی های قابل مشاهدۀ دین را فهرست کرد درست مانند یک جانورشناس که حیوانات را طبقه بندی می کند یا یک حشره که حشرات را طبقه بندی می کند. شنتپي‌دولاسوسايه هيچ كجا نگفته و قصد هم نداشته تا بگويد كه در حال ايجاد يك روش علمي جديد است. همه كاري كه او انجام مي‌دهد اين است كه دسته‌هاي پديدار ديني را يكجا جمع مي‌كند. ظاهراً پديدار‌‌شناسي دين در شكل اوليه‌اش جز به معني يك رونوشت روشمند براي تاريخ دين نبوده است. يعني يك روش مقدماتي مقايسه ميان فرهنگي مؤلفه‌هاي پديدآورنده باورها و اعمال ديني. اريك شارپ پديدارشناسي شنتپي‌دولاسوسايه را پديدارشناسي توصيفي مي‌نامد و آن را از روش‌هاي ديگري كه باز از همين اصطلاح استفاده مي‌كنند متمايز مي‌كند. شنتپي‌دولاسوسايه درصدد بود بخشي كامل از كتاب خود را در چاپ دوم به پديدار‌‌شناسي دين اختصاص دهد؛ همان بخشي كه متأسفانه هيچگاه تأليف نشد. از پاره‌اي توجيهات او، اريك شارپ حدس مي‌زند كه شنتپي‌دولاسوسايه در درجه نخست يك متأله بود نه يك فيلسوف. روش او هم عمدتاً روش مبتني بر توصيف روشمند و نظام‌مند است.
با این حال، به باور بعضی از محققان، مبانی استفاده از پدیدارشناسی در بحث های دینی ریشه در کتاب گفتارهایی در باب دین (1799م) اثر اشلایر ماخر دارد که در آن وی به خردگرایی فراگیر در تحقیقات دینی عصر خود واکنش نشان داد اما پدیدارشناسی دین به عنوان یک رشته، تا اواخر دهۀ 1880م، بسط پیدا نکرد. در این زمان بود که شنتپیه دولاسوسایه (که گاهی او را پایه گذار پدیدارشناسی دین می دانند) در کتاب درسنامۀ تاریخ ادیان (1887م)، پیشنهاد کرد که وضعیت مطالعۀ تاریخی سنت های دینی نیازمند پیشرفت به سمت مطالعۀ پدیدارشناختی ماهیت درونی تجربۀ دینی است. کار فان در لیو به خصوص کتاب ذات و تجلی دین (1938م)، نقشی اساسی در تثبیت پدیدارشناسی دین به عنوان یک رشتۀ رسمی پذیرفته شده ایفا کرد. علاوه بر فان در لیو و یواخیم واخ، دیگر دانشمندان مشهور در پدیدارشناسی دین عبارتند از رافائل پتازوني، ویلیام برد کریستنسن، ردولف اوتو، فردریش هایلر، ناتان سدربلوم، ژوکو بلیکر و میرچا الیاده.
ج. تعریف پدیدارشناسی دین
پدیدارشناسی دین به عنوان یک رشته را غالبا رشته ای تخصصی در چارچوب پارامترهای گستردۀ مطالعات دینی تطبیقی یا تاریخی می دانند. این واژه صرفا در قرن بیستم بود که در بحث های علمی ناظر به دین در سطح گسترده ای به کار رفت. بنابراین، پدیدارشناسی دین در مقام یک رشتۀ علمی رشته ای جدید است و حتی عالمان دین همگی اصطلاح پدیدارشناسی را به یک معنا به کار نمی برند. از نگاه بعضی، پدیدارشناسی دین، به رهیافتی در پدیده های دینی یا مطالعۀ این پدیده ها در گسترده ترین معنا اشاره می کند. از نظر دیگران، این تعبیر به مطالعۀ میان فرهنگی تجلیات دینی و طبقه بندی آن ها اشاره دارد. از نگاه گروهی دیگر، پدیدارشناسی دین بیان کنندۀ نوعی تعهد به روش تخصصی تحقیق دربارۀ نمودهای دینی است. هرچند ارائۀ تعریفی که همگان بر آن توافق داشته باشند ممکن نیست،عموما پدیدارشناسان از تمام انواعشان (فلسفی ، روان شناختی، جامعه شناختی، لغت شناختی و مانند آن) به آگاهی مومنان نسبت به تجلیات زندگی و اینکه این تجلیات چگونه بیان کنندۀ آن آگاهی هستند و بهترین شیوۀ فهم این نمودها چیست می پردازند. بعضی از پدیدارشناسان فلسفی (مانند مکس شلر، اوتو گراندلر، یواخیم واخ، گراردوس فان در لیو) خود را وقف مطالعۀ دین کرده اند. این معنا نیز معنای دیگری است که ممکن است “پدیدارشناسی دین” در آن به کار رود.
كريستنسن پديدارشناسى دين را بحث منظّم (سيستماتيك) درباره تاريخ دين دانسته است؛ يعنى وظيفه آن طبقه‏بندى و دسته‏بندى كردن داده‏هاى متعدّد و به‏طور گسترده دور از هم است به شيوه‏اى كه بتوان چشم‏اندازى كلّى درباره محتواى دينى آن‏ها و ارزش‏هاى دينى‏اى كه دربر دارند به‏دست آورد. به‏نظر او، اين چشم‏انداز كلّى، همان چشم‏اندازِ تاريخ اديان نيست؛ بلكه با آن متفاوت است؛ چراكه «تاريخ اديان فقط به ملاحظه جزئيات مى‏انجامد؛ حال آن كه دين، چشم‏انداز مطلوب كلّى است و اين چشم‏انداز كلّى را پديدارشناسى دين مى‏كوشد تا فراهم آورد». به‏نظر او، پديدارشناسى دين يك علم نظام‏مند (سيستماتيك) است.
فان درليو نيز پديدارشناسى دين را بحث منظّم درباره آن‏چه پديدار دين ناميده مى‏شود تلقّى مى‏كند. به‏نظر او، هرچند پديدارشناسى دين با علم دين، تاريخ دين و الاهيّات در ارتباط است، امّا از آن‏ها جدا است؛ از اين رو پديدارشناسى دين در نظر فان درليو همچون يك نظرّيه روش به‏كار مى‏رود. شرح گسترده و منحصر به فردى كه فان درليو از پديدارشناسى دين همچون يك روش نظرى ارائه داده است، نقطه عطف در تاريخ پديدارشناسى دين به شمار مى‏رود. كريستنسن بر آن بود كه پديدارشناسى دين يك روش علمىِ مستقل است كه البّته از حوزه‏هاى معرفتى ديگر نيز بهره‏مند مى‏شود. او به ويژه پديدارشناسى دين را با دو حوزه تخصّصى مرتبط مى‏داند: از يك سو با تاريخ دين، و از سوى ديگر با فلسفه دين. به‏نظر كريستنسن پديدارشناسى دين و تاريخ دين لازم و ملزوم يكدیگرند؛ امّا پديدارشناسى دين از تاريخ دين فراتر مى‏رود؛ زيرا تاريخ اديان

متن کامل در سایت homatez.com