بررسی علت های پیدایی جنبش ضد وال استریت در آمریکا و گسترش آن۹۱- قسمت ۴

الف) اگر ثروت جامعه‌ای در سراشیب سقوط قرار گیرد، هیچ طبقه‌ای به اندازه طبقه کارگر چنین بی‌رحمانه دچار رنج و سختی نمی‌شود.
ب) اگر ثروت جامعه‌ای در حال افزایش باشد، این تنها وضعیتی است که مطلوب کارگران است، در این شرایط رقابت میان سرمایه‌داران شروع و تقاضا برای کارگران از عرضه آن بیشتر می‌شود.
بالا رفتن دستمزدها باعث می‌شود که کارگران بیش از حد کار کنند. کارگران اگر درآمد بیشتری بخواهند باید اوقات فراغت خویش را بیشتر قربانی کنند و لذا تمام آزادی خویش را از دست بدهند. در چنین جامعه‌ای که بیش از همه برای کارگران مطلوب است، نتیجه ناگزیر برای کارگران، کار بیش از حد، مرگ زودرس، تنزل تا سطح ماشین و نوکر و مطیع سرمایه شدن است.
با افزایش سطح دستمزدها، جنون سرمایه‌داران برای پولدار شدن، کارگران را نیز فرا می‌گیرد که تنها با قربانی کردن ذهن و جانشان آرام می‌شوند. با افزایش دستمزدها و کار بیش از حد کارگران، بخش عظیمی از کار انباشته می‌شود و در نتیجه‌ی آن انباشت سرمایه صورت می‌گیرد. وقتی کار زیادی انباشته شود در واقع محصولات کارگر هر چه بیشتر از او گرفته می‌شود تا آنجا که کار او به عنوان دارایی شخص دیگری در مقابل او قرار می‌گیرد و لذا محصول کار با کارگر، بیگانه‌تر می‌شود.
همچنین انباشت سرمایه، تقسیم کار را شدت می‌بخشد، کارگر را یک بُعدی می‌سازد و او را تا حد ماشین تنزل می‌دهد و رقابت او را نه تنها با آدم‌ها بلکه با ماشین‌ها نیز موجب می‌شود. ‌انباشت سرمایه رفته رفته موجب می‌شود که کمیت معینی از صنعت، کمیت بیشتری از محصولات را تولید کند و تولید مازادی به وجود آید و بخش عظیمی از کارگران اخراج شوند و دستمزدها به پایین‌ترین سطح ممکن برسد.
ج) در کشوری که به ثروتی سرشار دست یافته است، هم دستمزد کار و هم سود سهام احتمالاً بسیار اندک است و رقابت برای اشتغال چنان زیاد است که موجب کاهش سطح دستمزدها تا بدان حد می‌شود که به زحمت کفاف معاش تعدادی از کارگران را می‌دهد. (همان منبع)
از نظر مارکس در این نظام همه چیز با کار خریده می‌شود، اما در همان حال اعلام می‌کند که کارگری که قادر نیست هر چیز را بخرد، مجبور است خود و هویت انسانی‌اش را بفروشد. از این منظر، کار یگانه قیمت ثابت چیزهاست، در حالی که در عمل چیزی ناپایدارتر از قیمت کار که دستخوش نوسانات فراوان است وجود ندارد.
۲-۱-۳-۳٫ پول سالاری
نیاز به پول نیازی است واقعی که نظام جدید اقتصادی آن را به وجود آورده و این تنها نیازی است که این نظام به وجود می‌آورد. کمیت پول به چنان میزانی افزایش می‌‌یابد که به تنها کیفیت مؤثر آن تبدیل می‌شود.
هر چه کمتر باشی، کمتر از زندگی بهره بگیری، زندگی از خودبیگانه‌ات بیشتر خواهد شد؛ هر چه بیشتر داشته باشی، اندوخته وجود بیگانه‌ات بیشتر خواهد بود. کاری را که از انجام دادنش ناتوان هستی، پولت انجام می‌دهد. پول می‌تواند بخورد، بیاشامد، می‌تواند سفر رود و … .
پول با تصاحب توانایی خرید هر چیز، با تصاحب توانایی تملک همه اشیاء، ابژه تصاحبی آشکار و معلوم است. جهان شمولی توانایی آن، همانا بیانگر حد قدرتی آن است. بنابراین پول همچون قادری مطلق عمل می‌کند. (مارکس، ۱۳۷۷)
۲-۱-۳-۴٫ از خود بیگانگی
مفهوم از خود بیگانگی در کانون تحلیل اقتصادی و اجتماعی مارکس قرار دارد. از نگاه مارکس عینیت بخشی کار همان ازخود بیگانگی است. (مارکس،۱۳۷۷)
به نظر مارکس تاریخ نوع بشر جنبه ای دوگانه دارد، یعنی از یک سو تاریخ نظارت آفریننده انسان بر طبیعت است و از سوی دیگر تاریخ از خودبیگانگی هر چه بیشتر انسان است. از خود بیگانگی به وضعی اطلاق می‌شود که در آن انسان‌ها تحت چیرگی خود آفریده شان قرار می‌گیرند و این نیروها به عنوان قدرت‌های بیگانه در برابرشان می‌ایستند.
به عقیده مارکس همه نهادهای عمده جامعه سرمایه‌داری از دین و دولت گرفته تا اقتصاد ، دچار از خودبیگانگی هستند. وانگهی این جنبه‌های گوناگون از خود بیگانگی وابسته به یکدیگرند. پس انسان در همه نهادهایی که گرفتارشان شده است با از خود بیگانگی روبرو است. اما به نظر مارکس از خود بیگانگی در عرصه کار از همه بیشتر اهمیت دارد، زیرا انسان به عقیده او گذشته از هر چیز دیگر یک انسان سازنده است. به خلاف صورت‌های دیگر از خود بیگانگی، از خود بیگانگی اقتصادی نه تنها بر اذهان انسان‌ها بلکه در فعالیت‌های روزانه‌شان نیز رخ می نماید. از خود بیگانگی مذهبی تنها در عرصه آگاهی و در زندگی درونی انسان رخ می‌دهد، اما از خود بیگانگی اقتصادی به زندگی واقعی وابسته است و از همین روی بر هر دو جنبه زندگی تأثیر می‌گذارد. (همان منبع)
«مارکس چهار نوع از خودبیگانگی را به شرح زیر مشخص می‌سازد:
الف) بیگانگی از محصول کار: کارگر به تولید محصول می‌پردازد، اما اختیار یا کنترلی بر استفاده و تملک آتی آن ندارد.
ب) بیگانگی از فرآیند انجام کار: به نظر مارکس ما انسان‌ها جهانی را آفریده‌ایم که به سادگی از آن سر در نمی‌آوریم، ما در جهان خود بیگانه‌ایم. در واقع در اثر تقسیم کار، فرد تا سطح انجام یک وظیفه بسیار تکراری و خسته‌کننده، با کمتر درکی از جایگاهش در کل فرآیند تولید، تنزل می‌یابد.
ج) بیگانگی از خود: باعث تبدیل شدن انسان به ماشینی می‌شود که کاری تکراری را انجام می‌دهد و این امر باعث بیگانه‌ شدن ما از وجود نوعی‌مان می‌شود. در این خصوص مارکس بحثی را در ارتباط با ماهیت انسان مطرح می‌کند. در بحث از وجه ممیزه انسان، مارکس علاقه‌ای به ویژگی‌های زیست شناختی وی ندارد. او کار ـ فعالیت مولد اجتماعی ـ را وجه مشخصه انسان می‌داند. مارکس می‌گوید انسان توانایی تولید آزادانه را دارد، به این معنا که می‌تواند مطابق با اراده و آگاهی خود به روش‌های پیچیده و پیش‌بینی نشده‌ای تولید کند. اما کارگر به جای ابراز گوهر وجودی خود در تولید، به روشی مکانیکی و تکراری تولید می‌کند و این نه لذت‌بخش که نوعی شکنجه است. دومین جنبه وجودی انسان آن است که موجودی اجتماعی است و این به نوع چهارم از خود بیگانگی مرتبط می‌شود که سرانجام، انسان از خود بیگانه از اجتماع بشری و از هستی نوعی‌اش نیز بیگانه می‌شود.
د) بیگانگی از دیگران: به نظر مارکس به جای اینکه خود را به عنوان اعضای پروژه‌ای وسیع، در نظر بگیریم به مثابه کسانی که کار می‌کنیم تا پول درآوریم در نظر می‌گیریم. به باور وی، ما به ندرت از خود می‌پرسیم، چه کسی از چیزهایی که ما می‌سازیم، استفاده می‌کند یا اینکه چگونه چیزهایی را که خریده‌ایم به وجود آمده‌اند.» (ولف، ۱۳۸۵، ۳۹)
انسانی که در برابر خودش قرار می‌گیرد، در برابر انسان های دیگر نیز قرار می‌گیرد. هر آنچه که در مورد رابطه انسان با کارش، محصول کارش و با خودش صدق دارد، در مورد رابطه‌اش با انسان‌های دیگر نیز مصداق پیدا می‌کند. هر انسانی از دیگران بیگانه است و هر یک از دیگران نیز به همین شکل از زندگی بشری بیگانه است. اصطلاح از خود بیگانگی را در نوشته‌های بعدی مارکس، بویژه در سرمایه نمایان است. مارکس در مفهوم بت انگاری کالاها که برای تحلیل اقتصادی او جنبه‌ای کانونی دارد، بارها اصطلاح از خود بیگانگی را به کار بسته بود. کالاها محصولات کار از خود بیگانه انسان و تجلیات تبلور یافته همین کار هستند که همچون هیولایی برای آفرینندگانش چیره گشته‌اند.
×××××××
واقعیت این است که مارکس این ادعا را دارد که بورژوازی به دلیل روابط ذاتاً رقابت آمیز میان تولیدکنندگان و سرمایه‌داری نمی‌تواند به یک آگاهی فراگیر نسبت به منافع جمعی‌اش برسد. مارکس می‌گوید:« هر انسانی ضمن دنبال کردن منافع شخصی‌اش هم به تسهیل کارکرد ضروری رژیم و هم به نابودی آن کمک می‌کند.» وی معتقد است که خود همین نفع شخصی در میان سرمایه‌داران، نابود کننده نفع طبقاتی عام آنهاست و به نابودی نهایی سرمایه‌داری به دست خود سرمایه‌داران خواهد انجامید. سرمایه‌داران که ملزم به رقابت در بازارند در پایگاه ساختاری خاصی قرار دارند که به آنها اجازه نمی‌دهد که پیگیرانه به دنبال منافع مشترکشان باشند.
مارکس گرچه این واقعیت را پذیرفته بود که برای سرمایه‌داران نیز ممکن است که منافع شخصی‌شان را فراگذرند، اما باز بر این اندیشه بود که این امکان تنها در عرصه های سیاسی و عقیدتی وجود دارد و نه در صحنه اقتصادی. سرمایه‌داران با آنکه به خاطر رقابت اقتصادی از همدیگر جدا هستند، اما باز یک ایدئولوژی توجیه کننده و نیز نظام سلطه‌ای را پرورانده‌اند که در خدمت منافع همگانی‌شان به کار می‌روند. دولت صورتی است که افراد طبقه حاکم در قالب آن منافع مشترک‌شان را بیان می‌دارند. افکار طبقه حاکم، همان افکار حاکم بر جامعه هستند. پس قدرت سیاسی و ایدئولوژی برای سرمایه‌داران همان کارهایی را انجام می‌دهند که آگاهی طبقاتی برای طبقه کارگر. اما این قرینه تنها جنبه ظاهری دارد. به نظر مارکس عرصه اقتصادی همیشه قلمرو تعیین کننده و سرنوشت ساز است که در آن بورژوازی همیشه قربانی همان رقابتی می‌شود که در ذات شیوه وجود اقتصادی سرمایه داری نهفته است. سرمایه‌داری می‌تواند نوعی آگاهی را بپروراند اما این آگاهی همیشه یک آگاهی دروغین است.
یعنی آگاهی‌ای که نمی‌تواند از وجود ریشه گرفته در شیوه تولید رقابت آمیزش فراتر رود. از این رو بورژوازی نه به عنوان یک طبقه، نه دولت بورژوازی و نه ایدئولوژی بورژوازی می‌تواند در خدمت فراگذشتن از نفع شخصی در جهان بورژوایی به درستی به کار آید. هر گاه که شرایط اقتصادی آماده شود و طبقه کارگر همبستگی یابد و به منافع مشترک خود آگاه شود و با نظام فکری شایسته‌ای برانگیخته شود و با دشمنان نامتحدش رو به رو شود، حاکمیت بورژوازی راهی به جز نابودی ندارد. همین که کارگران آگاه شوند که از فراگرد تولید بیگانه‌اند، آهنگ سپری شدن عصر سرمایه‌داری به صدا درخواهد آمد.
۲-۲٫ نظرات نئومارکسیست‌ها (مکتب فرانکفورت) در نقد نظام سرمایه‌داری
(با تأکید بر دیدگاه‌های تئودور آدرنو، ماکس هورکهایمر، والتر بنیامین، هربرت مارکوزه و یورگن هابرماس)
مکتب فرانکفورت نامی است که بر گروهی از دانشمندان آلمانی اطلاق می‌شود که در اوایل دهه ۱۹۲۰ در انجمن پژوهش های اجتماعی فرانکفورت شروع به همکاری کردند. اعضای این گروه با ظهور نازیسم از فرانکفورت به سایر کشورهای اروپایی و عمدتآ ایالات متحده مهاجرت کردند. (احمدى، ۱۳۷۶)
شاید بتوان نقطه کانونی تفکرات این دسته از اندیشمندان را رویکرد انتقادی آنان نسبت به عقلانیت رسمی شده مدرن و دغدغه نسبت به آن دسته از ارزش های انسانی دانست که تحت سیطره پوزیتیویسم در محاق رفته است. به اعتقاد مکتب فرانکفورت، پوزیتیویسم به عقلانیت ابزاری دامن زده است. عقلانیتی که در آن وسایل تبدیل به هدف شده اند. عقلانیتی که در آن نگاه ارزشی به نگاهی عملگرایانه و سودجویانه بدل گشته است. عقلانیتی که در آن ارزش علم به ایجاد شناخت نیست بلکه ارزش علم به تولید نتایج سودمند مادی و اقتصادی تقلیل یافته است. ارزش انسان نه به آگاهی و تعالی او بلکه به میزان منفعتی است که ایجاد می کند.
مخالفت آنها با پوزیتیویسم نشانگر رویکرد انتقادی و ارزشی آنان نسبت به مسائل است. همچنین انتقادات شدید آنان به نظام سرمایه داری و تلاش آنان برای اصلاح نظریه کلاسیک مارکسیستی که البته با نگاهی انتقادی به آن نیز همراه بود، آنان را در زمره نئومارکسیست‌ها قرار می دهد و رویکرد آنان نسبت به روشنگری و مدرنیته نیز شاید این گروه را در جایگاه اولین متفکران پست مدرن قرار دهد.
تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر، دو تن از متفکران بزرگ این گروه در کتابی که مشترکا منتشر کردند یعنی «دیالکتیک روشنگری» ، نشان می‌دهند که پروژه روشنگری به بن‌بست رسیده است چرا که روشنگری، قرار بود برای بشر آزادی به ارمغان بیاورد و مشوق تفکر انتقادی باشد در حالی که به عکس منجر به پوزیتیویسم و سرمایه داری و بوروکراسی دست و پاگیر شده است. (همان منبع)
۲-۲-۱٫ صنعت فرهنگ؛ عامل تحمیق توده‌ها
آدورنو و هورکهایمر در پی اثبات این دیدگاه هستند که قوت سرمایه داری تنها به حوزه تولید مربوط نمی شود بلکه سرمایه داری با در اختیار گرفتن حوزه فرهنگ بقای خود را تضمین کرده است. در واقع قدرت اساسی سرمایه داری از مقوله فرهنگ ناشی می شود. (آدورنو و هورکهایمر،۱۳۸۳ )
این دیدگاه مانند مارکس به تضادهای درونی نظام سرمایه داری اذعان دارد ولی مانند مارکس، سرمایه داری را آنچنان بی ثبات و بحران زده نمی پندارد؛ چرا که معتقد است نظام سرمایه داری با ایجاد سطح رفاه بالاتر و رواج مصرف گرایی و ایجاد سازوکارهایی برای کنترل اجتماعی، به واسطه رسانه ها و کالاهای مصرفی خود را همچنان استوار نگاه داشته است. اگر مارکس از خود بیگانگی را در تولید جستجو می کرد، دیدگاه صنعت فرهنگ این مقوله را در امر “مصرف” جستجو می کند. دامن زدن به مصرف گرایی مردم را از توجه به نیازهای واقعی شان باز می دارد و نیازهای واقعی و اصیل انسانی را به نیازهایی کوچک تقلیل می دهد.
آدورنو و هورکهایمر “صنعت فرهنگ” را برای اشاره به صنایعی به کار می برند که با تولید انبوه کالاهای فرهنگی سر و کار دارند و به دنبال برجسته کردن این حقیقت هستند که از بعضی جنبه های کلیدی این صنایع تفاوتی با سایر حوزه های تولید انبوه که کالا را برای مصرف انبوه تولید می کنند، ندارند. صنعت فرهنگی به کالایی شدن فزاینده صور فرهنگی منجر می شود و تاکید ویژه شان بر نقش ایدئولوژی در این فرایند عظیم است که اکنون از آن با عنوان عقلانی کردن جامعه یاد می شود. آنها فرهنگ توده را اصلی ترین محصول «صنعت فرهنگ» می دانند. فرهنگ توده آمیخته منحطی از سرگرمی و تبلیغات تجاری است و باعث ادغام افراد در یک کلیت اجتماعی ساختگی و شی وار می شود که مانع رشد تخیل انسان و باعث سرکوب استعداد انقلابی انسان و آسیب پذیری او در برابر استثمار دیکتاتورها و عوام فریبان است. مردم در بند نیازهایی خواهند شد که خود ساخته اند. در بند آرزوهایی خواهند بود که به نیازهای انسانی آنها بی ربط و نامربوط خواهد بود. این انسان ها هستند که مستعمره کمپانی ها و شرکت های اقتصادی بزرگ می شوند و در آن صورت هیچ راه برون رفت و برگشتی وجود ندارد.(همان منبع)
آدورنو در نوشته هایش نشان می دهد که چگونه کالاهای مصرفی و از جمله کالاهای فرهنگی مانند موسیقی عامه، توده ها را در کودکی و دوران قبل از بلوغ نگاه می دارد. به زعم او استاندارد شدن و هم شکل شدن کالاهای مصرفی مروج همرنگ شدن با جماعت و در نتیجه کور کردن تفکر انتقادی است. البته وی معتقد است که در این گونه کالاها نوعی فردیت کاذب نیز تعبیه می شود تا افراد احساس کنند که کالای منحصر به فردی را مصرف می کنند. به طور مثال همه انواع موسیقی های پاپ تفاوت های چندانی با هم ندارند و در فرم و محتوا مانند هم هستند و تفاوت های کوچکی آنها را از هم متمایز می کند.
آدورنو و هورکهایمر در مقاله ای تحت عنوان “صنعت فرهنگ سازی، روشنگری به مثابه فریب انبوه” چنین می نویسند: «تحت سلطه نظام صنعت فرهنگی، همگان در نظامی متشکل از کلیساها، کلوپ ها، کانون های حرفه ای و … محصور می شوند که مجموعاً سازنده حساس ترین ابزار کنترل اجتماعی هستند… این واقعیتی است که صنعت فرهنگی استبداد تن را به حال خود رها می کند و حمله را متوجه روح یا جان افراد می کند. فرمانروا دیگر نمی گوید: باید همچون من فکر کنی یا بمیری. او می گوید، آزادی تا همچون من فکر نکنی، زندگی، اموال و همه چیزت از آن تو باقی ماند، ولی از امروز به بعد در میان ما فردی بیگانه خواهی بود.» (آدورنو و هورکهایمر ،۱۳۸۰ )

این مطلب را هم بخوانید:   مطالعه تجربی و مدلسازی ریاضی خشک کن آنالیز بیان چندین ژن مهم در ...

دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir