منابع مقالات علمی : بررسی علت های پیدایی جنبش ضد وال استریت در آمریکا و گسترش آن۹۱- …

سرمایه ‌داری»، به دنبال پاسخ به این استدلال است که عده‌ای مشکلات موجود را نه از خود سرمایه‌داری، بلکه از مجموعه مشخصی از برنامه‌های انحرافی می‌دانند که دولت‌های غربی و موسسات مالی بین‌المللی دنبال می‌کنند. وی در این باره می‌گوید:
«این خود سرمایه‌داری و منطق حاکم بر آن منطق استثمار و انباشت رقابتی است که معضل است. نئولیبرالیسم با کنار نهادن بسیاری از موسسات و روش‌هایی که سرمایه‌داری را دست کم در شمار ثروتمند و مرفه قابل تحمل می کرد نقایص ساختاری‌اش را عیان‌تر کرده است؛ اما این نقایص همیشه وجود داشته‌اند و به باور من، تنها از طریق واژگونی‌اش می‌توان آنها را کنار نهاد.»(زرافشان ،۱۳۸۶)
۲-۳-۴٫ بحران مزمن سرمایه‌داری
پل‌ باران‌ و سوئیزی، انسان‌ تربیت‌ یافته‌ متمدن‌ترین‌ نظام‌ سرمایه‌داری‌ را چنین‌ توصیف‌ می‌کنند: «بی‌هدفی، بی‌تفاوتی‌ و اغلب‌ ناامیدی، در تمامی‌ جنبه‌های‌ زندگی‌ آمریکائیان‌ رخنه‌ کرده و در زمان‌ ما ابعاد بحرانی مزمنی‌ را به خود گرفته‌ است. این‌ بحران‌ بر کلیه‌ جنبه‌های‌ زندگی‌ ملی‌ تأثیر گذاشته‌ و زمینه‌های‌ فردی‌ و همچنین‌ اجتماعی‌- سیاسی‌ زندگی‌ (شرایط‌ وجودی‌ هر روزه‌ فرد) را به هم‌ ریخته‌ است. احساس‌ خفقان‌آوری‌ ناشی‌ از تهی‌ بودن‌ و بیهودگی‌ زندگی، به‌ تمام‌ زمینه‌های‌ اخلاقی‌ و فکری‌ کشور رسوخ‌ کرده‌ است. وظیفه‌ تعیین‌ هدف‌های‌ ملی‌ به‌ کمیته‌های‌ عالی‌ محول‌ می‌شود، در حالی که‌ افسردگی، صفحات‌ چاپ‌ شده‌ای‌ را که‌ هر روز در بازار ادبی‌ ظاهر می‌شود (داستان‌ و غیرداستان) پر کرده‌ است. این‌ بی‌قراری‌ کار را بی‌معنی‌ می‌کند، فراغت‌ و تفریح‌ را به‌ تنبلی‌ بدون‌ لذت‌ و آمیخته‌ با ناتوانی‌ مبدل‌ می‌سازد، نظام‌ آموزشی‌ و شرایط‌ سالم‌ رشد جوانان‌ را سخت‌ مختل‌ می‌کند، مذهب‌ و کلیسا را بصورت‌ وسایل‌ تجارتی‌ شده‌ای‌ برای‌ (با هم‌ بودن) در می‌آورد و اساس‌ جامعه‌ بورژوازی، یعنی‌ خانواده‌ را برهم‌ می‌زند.» (باران و سوئیزی ،۱۳۸۰)
۲-۳-۵٫ فروپاشی نظام سرمایه‌داری
برخی‌ از اقتصاددانان‌ بزرگ‌ معاصر، فروپاشی‌ نظام‌ سرمایه‌داری‌ را در حال‌ تحقق‌ می‌بینند. چنانکه‌ شومپیتر در این باره می‌گوید: «ما شاهد غروب‌ ابتکار تأسیسات‌ تازه‌ هستیم. ترقی‌ کمابیش‌ خودکار شده‌ است. سرمایه‌داری، دیگر از پشتیبانی‌ توده‌ها برخوردار نیست‌ و دیگر نمی‌تواند انضباط‌ اجتماعی‌ را که‌ بدون‌ آن، هیچ‌ تمدنی‌ دوام‌ نمی‌آورد، تحمیل‌ کند. سرمایه‌داری، هر روز، بیشتر اعتماد روشنفکران‌ را از دست‌ می‌دهد، کسانی‌ که‌ می‌توانستند حامی‌ آن‌ باشند. سرمایه‌داری، آن‌ لایه‌های‌ اجتماع‌ را که‌ قوس‌ حاملش‌ بودند در هم‌ شکست! پیشه‌وران‌ و دهقانان. اکنون‌ هم‌ دارد نهادهایی‌ را که‌ چارچوبش‌ بودند و جهش‌ آنرا فراهم‌ ساختند، متلاشی‌ می‌کند؛ مالکیت‌ و آزادی‌ قراردادها. ما فروپاشی‌ حقیقی‌ سرمایه‌داری‌ را داریم‌ می‌بینیم.»(شومپیتر، ۱۳۵۱)
۲-۳-۶٫ بحران سرمایه داری نئولیبرال
دیوید هاروی منتقد دیگری است که از دهه ۱۹۹۰ به بعد در نظریه پردازی انتقادی ضد نظام های سیاسی و اقتصادی لیبرال نام آور است.
هاروی معتقد است که حزب وال استریت یک قانون جهانی برای حکمرانی دارد: اینکه هیچ مخالف یا چالشی در برابر قدرت مطلق پول آن در جهت حکمرانی مطلقش وجود نداشته باشد. نظامی که حاصل عملکرد حزب وال استریت بوده، نظامی است که از قلب فاسد شده و گندیده؛ این گندیدگی نه به علت فردی، بلکه به علت ذات و ماهیت سیستم است که رخ داده است.
حزب وال استریت بر اساس سیستمی عمل می کند که زمانی پیشتر آدولف آیشمن در توصیف حکومت نازی گفته بود؛ حزب فقط اطاعت کننده از دستورات می خواهد، خواه اگر دستورات وحشیانه و یا غیر اخلاقی باشند. حزب وال استریت از انحصار زور در دست دولت برای تحت پیگرد قرار دادن افرادی که از دیکته شدن دستورات حزب اطاعت نمی کنند، استفاده می کند. به علاوه سیاست های دولتی از اختصاص بودجه ها گرفته تا نحوه اجرای سیاست های مالیاتی یا بیمه ها را در خدمت خود و منافعش می گیرد. بهترین نمونه مجتمع های نظامی صنعتی بهر ه مند از تخصیص رو به رشد بودجه های کلان نظامی اند.
از نظر هاروی جنگی پنهان میان حزب وال استریت و باقی مردم در جریان است که پشت نقاب ها و سردرگم سازی هایی که توسط حزب وال استریت انجام می گیرد، غیر قابل تشخیص می گردد. حزب وال استریت دانشگاه را در خدمت سرمایه داری می گیرد یا آنکه بحث های فرهنگی به راه می اندازد تا اذهان را از موضوعات اصلی منحرف کند. حزب وال استریت می داند اگر پرسشهای عمیق سیاسی و اقتصادی از وضعیت کنونی به موضوعات فرهنگی یا روشنفکری کشیده شود غیر قابل پاسخ می گردد. در فضای ظاهرا آزاد مورد حمایت حزب وال استریت بحث از همه چیز و مورد پرسش قرار دادن هر مسئله ای آزاد است به جز جنگ بدون توقفی که حزب وال استریت با مردم به راه انداخته است. اما اکنون برای اولین بار یک جنبش به صورتی روشن رویاروی حزب وال استریت و قدرت پولش ایستاده است. تاکتیک جنبش تسخیر وال استریت تسخیر فضای عمومی است. جنبش نشان داده است که تنها وسیله ممکن برای ابراز مخالفت در شرایطی که دیگر وسایل دور از دسترس هستند، قدرت جمعی مردمی و حضوری جسمانی در حوزه عمومی است. این عمل جنبش به میزان قابل توجهی متاثر و ملهم از تظاهرات مردم مسلمان مصر در میدان التحریر و نیز دیگر جنبش های معترض در مادرید، آتن و لندن بوده است.
از نظر هاروی هدف جنبش در ایالات متحده ساده است؛ جنبش می گوید: ما مردم، خواستار آنیم که کشورمان را از قدرت هایی که به اتکای پول بر آن حکم می رانند، باز پس گیریم. ثروتمندان حکمرانی و زمین را به ارث نبرده اند. برای ابد قرار نیست ثروتمندان تنها برندگان باشند. از زمانی که همه مجاری اظهارنظر توسط قدرت پول به روی ما بسته شده هیچ راهی به جز اشغال میادین، پارک ها و خیابان های شهرهایمان برای ما نمانده است، تا آنکه صدایمان شنیده شود و به خواسته هایمان توجه شود.
از نظر هاروی جنبش برای پیروزی نیازمند مستحکم ساختن ائتلافی برای پیروزی است. ائتلاف گسترده ای از دانشجویان، مهاجران، بیکاران، آنانکه خانه و کاشانه خود را از دست داده اند و نیز هنرمندان و کارگران جنبش دست کم تاکنون به صورتی عمیق این احساس را قبولانده است که در آمریکا چیزی از بنیاد نادرست است . اینکه حزب وال استریت نه تنها بربرانه، غیر اخلاقی و از نظر انسانی نادرست و مردود است که همچنین قابل در هم شکستن است. جنبش باید به دنبال بدیلی ایجابی باشد به ویژه در مورد نظام سیاسی که در آن خیر عمومی بتواند از در تنگ منافع افراد بگذرد. نظام سیاسی که درآن خرید آراء در هم شکسته شود، انحصار قدرت رسانه ای در هم شکسته شود، مسئولیت در برابر شهروندان باز گردد، بهره مندی از آموزش و بهداشت برای همه باشد، خصوصی سازی دانش و فرهنگ ممنوع گردد و آزادی استثمار و بهره کشی از دیگران غیر قانونی گردد.
هاروی بر آن است آمریکاییان به برابری باور دارند. برابری که نه فقط باید در حوزه های ثروت و درآمد که بسیار مهمتر در مورد قدرت سیاسی هم رخ دهد. امری که نیازمند انقلاب آمریکایی دیگری است. این مناقشه میان حزب وال استریت و مردم برای آینده جمعی مردم آمریکا بسیار مهم است. گرچه این مناقشه به همان میزان که محلی است جهانی نیز هست.(هاروی،۲۰۱۱)
دیوید هاروی به عنوان منتقد سرمایه داری نئولیبرال ، بزرگترین دستاورد نئو لیبرال سازی رابه جای تولید، بازتولیدثروت ودرآمد می داند وشرکتی سازی،کالائی سازی وخصوصی سازی دارائی های عمومی فعلی را یکی از خصیصه های پروژه نئو لیبرالی می داند. به نظر او، هدف آن گشودن حوزه های جدید به روی انباشت سرمایه در قلمروهائی است که تابه حال برای محاسبه ی سود دهی ممنوع الورود به شمارمی آمدند. ”دیوید هاروی” با نگاهی چپ گرایانه سه دسته نقد جدی را بر اندیشه سرمایه داری نئولیبرال مطرح کرده است. نخستین نقد او، نقدی ماهوی است. او به عنوان یکی از پیروان سنت اندیشه چپ، سرمایه داری کنونی را تلاشی برای احیای قدرت طبقاتی در سطح جهانی می داند. از این رو در بخشی از کتاب خود به ارائه تعریفی جدید از طبقه و نیرو های طبقاتی مطابق با شرایط جهان امروز می پردازد. (هاروی ،۱۳۸۶)
دومین دسته از نقد هایی که هاروی مطرح می کند، نقدی نظری است. او سعی می کند تناقضات درونی موجود در اندیشه نئو لیبرالیسم را نشان دهد. در این راستا او به این چند دسته تناقض اشاره می نماید:

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت  fotka.ir  مراجعه نمایید.

  1. تناقض میان آرمان های آزادی شخصی و تحمیل دولتی در جهت ایجاد بازار آزاد.
  2. تناقض میان حفظ انسجام مالی و فرد گرایی غیر مسئولانه گردانندگان داخل نظام که بی ثباتی های مالی مزمن ایجاد می کند.

۳ . تناقض میان محسنات رقابت و قدرت یابی انحصارات چند گانه فرا ملی که نتیجه آزاد سازی اقتصادی است.

  1. تناقض میان وظایف دولت در حفظ بازار رقابتی آزاد و کنار کشیدن دولت از اقتصاد. این تناقضات از نگاه هاروی حاصل عدم انسجام درونی این نظریه است.

دسته سوم نقد های مذکور، نقد هایی است که به نتایج عینی تجربه عمل به اصول سرمایه داری نئولیبرال باز می گردند. هاروی توسعه جعرافیایی نا متوازن، انتقال دارایی از قلمرو عمومی به حوزه خصوصی و طبقات ممتاز، ایجاد تله بدهی برای کشور های در حال توسعه به عنوان وسیله اصلی انباشت از طریق سلب مالکیت، نابودی محیط زیست، کالایی سازی همه چیز که در عمل به نابودی ارزش های انسانی انجامیده است را نتایج عینی این روند می داند؛ این در حالی است که از نگاه او فرآیند نئو لیبرال سازی در فعال کردن رشد جهانی ناتوان بوده و اجرای سیاست های نئو لیبرالی در بخش بزرگی از جهان به ویژه در امریکای لاتین، روسیه و اروپای شرقی به فاجعه انجامیده است؛ در این باره او به بحران بدهی ها در آمریکای لاتین در دهه۱۹۸۰ و سقوط روسیه در دهه۱۹۹۰ اشاره دارد.(هاروی ،۱۳۸۶)
۲-۳-۷٫ دموکراسی نظام سرمایه داری؛ پیوندی صوری میان افراد انتزاعی
اسلوی ژیژک، فیلسوف اسلونیایی مقیم غرب، از سال ها قبل رویکرد منتقد خود نسبت به نظام های لیبرال سرمایه داری را به صورتی سازش ناپذیر اعلام داشته است.
ژیژک پیشتر در آثارش گسل های موجود در نظا مهای لیبرال دموکراتیک را مورد اشاره قرار داده بود. به گمان او ایراد رویای لیبرالی این است که شکاف بین قلمرو عمومی و خصوصی تحقق نمی یابد، مگر آنکه در نهایت جزوی از هر قلمرو در دیگری باقی بماند؛ جدایی دو حوزه به شرطی محقق میشود که قلمرو عمومی به کام جویی خصوصی آغشته گردد.(ژیژک،۲۹۴٫۱۳۸۴) دموکراسی در نظام سرمایه داری پیوندی صوری و ظاهری میان افراد انتزاعی است. (ژیژک،۳۰۳٫۱۳۸۴)
از نظر ژیژک آزادی های ظاهری لیبرال دموکراسی خود در خدمت لاپوشانی و تداوم اسارت عمیق تر انسان ها قرار دارند.(ژیژک، ۸:۱۳۸۸)
نطق ژیژک در باب جنبش تسخیر وال استریت اما بسیار پرشور و داغ تر بود. ژیژک برآن است که “پیام اساسی جنبش این است: تابو شکسته شده؛ ما در بهترین دنیای ممکن زندگی نمی کنیم! ما اجازه داریم و مجبوریم به یک دنیای بدیل و جایگزین فکر کنیم!” به گمان او در این راه طولانی پیش رو پرسش های سختی هم وجود دارند؛ پرسش هایی نه در باب اینکه چه نمی خواهیم بلکه در باب اینکه چه می خواهیم: چه سازمان اجتماعی باید جایگزین سرمایه داری زنده کنونی گردد؟ و نوع رهبرانی که به آنها نیاز داریم چگونه است؟ به گمان ژیژک نوع پاسخ هایی که در قرن بیستم به این پرسش ها داده شد به هیچ رو اکنون کارگر نمی افتند.
از نظر ژیژک مسئله حرص و جاه طلبی یا فساد نیست بلکه این است که سیستم شما را به سمتی سوق می دهد که فاسد باشید. راه حل مقابله با این وضع، اتکا بر مردم و افکار عمومی در مقابل قدرت وال استریت نیست، بلکه راه حل تغییر سیستمی است که افکار عمومی و مردم می توانند بدون نفوذ وال استریت کارکردی داشته باشند.
ژیژک به نفوذ دوست نمایانی در جنبش هشدار می دهد که ظاهرا از آن حمایت می کنند، اما در واقع کارشان رقیق و کم مایه کردن جنبش از طریق تنازل جنبش به یک اعتراض اخلاقی بدون آسیب و هزینه است. ژیژک تلاش می کند تا برای جنبش یک الگوی دشمن شناسی نیز ارائه دهد؛ می گوید: “مخالفان و دشمنان جنبش می گویند شما غیرآمریکایی هستید. ولی وقتی محافظه کاران بنیادگرای مسیحی آمریکایی به شما می گویند آمریکا یک ملت مسیحی است به خاطر بیاورید که مسیحیت چیست! روح القدس؛ اجتماع آزاد و برابر مومنان که به واسطه عشق متحد شده اند. جنبش در این جا روح القدس است؛ در حالی که اربابان وال استریت و سرمایه داری، بت پرستانی اند که بت های دروغین را عبادت می کنند. به ما می گویند شما خشونت طلبید. بله ما خشنیم؛ البته در همان معنی که مهاتما گاندی خشن بود.” و آنگاه می پرسد:” این خشونت نمادین آیا با خشونتی که سرمایه داری جهانی به کار می برد قابل قیاس است؟”… و بیان می کند که : “می گویند این جنبش جنبش بازندگان و شکست خورده هایی است که اعتراضشان به آدمهای موفق است؛ آری! این جنبش شکست خورده های حقیقی است که همه چیزشان را بر اثر سیاست بازیهای وال استریت ازدست داده اند”.(ژیژک، ۲۰۱۱)
ژیژک سرشت جنبش را به کلی جدید می داند و می گوید: «ما کمونیست نیستیم! اگر کمونیسم به معنی نظامی است که همه می دانند در ۱۹۹۰ فرو ریخت و اگر به خاطر بیاوریم که کمونیست هایی که در قدرت باقی مانده اند بی رحمانه ترین نوع سرمایه داری و بهره کشی و استثمار را مثلا در چین و ویتنام عملی می کنند. سازش چین کمونیست و سرمایه داری به خوبی نشانگر آن است که ازدواج میان سرمایه داری و دموکراسی به سوی طلاق پیش می رود. جنبش از رویایی که به سوی کابوسی شبانه یعنی سرمایه داری رهنمون می گشت، بیدار شده است. جنبش هیچ چیز را نابود نمی کند؛ بلکه تنها شاهد آن است که چگونه نظام سرمایه داری به صورتی مداوم خود را نابود می سازد. تنها کاری که جنبش می کند آن است که به یاد آنها که در راس قدرت هستند بیاورد که به پایین و به مردم نگاه کنند.
از نظر ژیژک در غرب احساس آزادی می کنیم، به دلیل آنکه فاقد اصطلاحات و زبانی برای مفصل بندی و ربط دادن فقدان آزادی هستیم. اصطلاحاتی چون جنگ با ترور، آزادی و دموکراسی و حقوق بشر و غیره؛ اصطلاحاتی که تنها به صورتی نادرست مسائل را نشان می دهند تا نتوانیم به آنها فکر کنیم. کار جنبش تسخیر وال استریت دست کم فراهم نمودن زبانی درست برای شناختن این اصطلاحات نادرست و گول زننده است.
۲-۳-۸٫ مناسبات دموکراتیک در تسلط سرمایه داری
نام آورترین منتقد سیاست و حکومت در آمریکا در سالیان اخیر نوآم چامسکی بوده است. گرچه چامسکی در حلقه های انتقادی محافل آکادمیک کمتر شناخته شده اما به هر رو در حوزه عمومی به‌رغم تلاش‌های رسانه‌های آمریکایی برای نادیده انگاشتنش، منتقدی نامدار و پیشرو بوده است.
چامسکی از همان زمانی که ایده لیبرالی به عنوان یگانه الگوی حکومت داری و توسعه مطلوب شناخته می شد، نظام اقتصادی و سیاسی در آمریکا و غرب را ذاتا غیرمنصفانه می دانست. به گمان او نقش مردم در نظام های لیبرال دموکراتیک تنها به حد ناظرانی بدون تاثیر کاهش یافته بود. نظر نظام سیاسی و مردم در آمریکا در مورد مسائل مرتبط با ثروت و توزیع آن متفاوت بود. از نگاه قاطبه مردم ثروتمندان باید بیشتر مالیات می دادند، اما دولت چنین نمی اندیشید و به راحتی هم نظر مردم را نادیده می انگاشت. (چامسکی،۲۷۶:۱۳۸۳)